جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٠٤
|
دعاى صبح وشام تو، كليد گنجِ مقصود است |
به اين راه و روشن ميرو، كه با دلدار پيوندى[١] |
|
|
با لبىّ و صد هزاران خنده، گل آمد به باغ |
از كريمى گوئيا، از گوشه اى بويى شنيد |
|
اين بيت سخنى است عاشقانه مخلوط با گله و تشكّر بخواهد با اين بيان بگويد:
گويى يارم پس از انتظار بسيار برايم به سر لطف آمد، و از رُخسار مظاهرش در چمنزار عالم وجود پرده بر افكند، و ملكوتشان را براى من آشكار ساخت؛ كه:
٩٢١
«يا مَنِ اسْتَوى بِرَحْمانيَّتِهِ! فَصارَ الْعَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغيارَ بِمُحيطاتِ أفْلاكِ الأنُوارِ»
[٢]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيتت [بر تمام موجودات] مسلّط گشتى! پس عرش [موجودات] در ذاتت غايب گشت. آثار مظاهر را با آثار وجود خويش از بين برده و اغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.- به گفته خواجه در جايى:
|
هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز |
تو را به كام خود و با تو، خويش را دمساز |
|
|
چه فتنه بود كه مَشّاطه قضا ا نگيخت |
كه كرد نرگسِ مستش، سِيَه به سرمه ناز |
|
|
بدين سپاس كه مجلس مُنَوَّر است به دوست |
گرت چو شمع بسوزند، پاى دار و بساز[٣] |
|
در جايى در مقام تقاضاى اين معنى برآمده مى گويد:
|
عمرى است تا به راهِ غمت رُو نهادهايم |
روى و رياىِ خلق، به يك سو نهادهايم |
|
|
تا سِحْرِ چشم يار، چه بازى كند كه باز |
بنياد، بر كرشمه جادو نهادهايم[٤] |
|
|
دامنى گر چاك نشد در عالمِ رندى چه باك؟ |
جامه اى در نيكنامى نيز مى بايد دَريد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٠، ص ٤٠٨.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٢، ص ٢٤٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٧، ص ٣١٤.