جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٠٥
ظاهراً اين بيت به عالم فنا و بقاء اشاره دارد و مى خواهد بگويد: اگر در عالم عشق و محبّت حضرت دوست، به نابودى خود دست زدم، و از ننگ و نام باكى نداشتم، و جامه بشريّتم را ديدم، باكى نيست؛ زيرا مى دانم براى رسيدن به كمال بالاتر بايد چنين كرد، تا پس از ديدن فنا به بقا راه يابم. در جايى مى گويد:
|
دردم از يار است و درمان نيز هم |
دل فداىِ او شد و جان نيز هم |
|
|
آن كه مى گويند آن، بهتر زِ حُسن |
يار ما اين دارد و آن نيز هم |
|
|
هر دو عالم يك فُروغِ روىِ اوست |
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم[١] |
|
بخواهد با اين بيان تقاضاى هر دو منزلت را كرده باشد و بگويد:
٩٢٧
«إلهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً، وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً»
[٢]: (بارالها! مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند، و به آنها نظر افكنده و در برابر جلال و عظمتت مدهوش گشتند، سپس در باطن با آنها مناجات كردى و آشكارا و در ظاهر براى تو عمل نمودند.)
|
اين لطائف كز لَبِ لَعْلِ تو من گفتم، كه گفت؟ |
وآن تطاول كز سَرِ زُلف تو من ديدم، كه ديد؟ |
|
اين بيت گله اى همراه با تمناست مى گويد: محبوبا! كيست چون من، كه همواره با مدح و ثنايى كه سزاوار جمال و كمالت باشد، بستايدت؟ و چون تو چه كسى است كه مرا در پيچ و خم زلف خود گرفتار نمايد، و هيچ گونه ترحّمى نكند، و از بلاى هجرانش خلاصى نبخشد، و چون بخواهم با مظاهرت مشاهدهات كنم، ملكوت و جمالت را كه به آنان محيط است، با عالم مُلكىشان مستور سازد؟
خلاصه بخواهد بگويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٩، ص ٣٠٢.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.