جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٢ - غزل ١١٦ آتش اندر آب افسرده است، يا مى در زجاج؟
مىگويند:
|
گر چه گَردِ آلود فقرم، شرم باد از همّتم! |
گر به آبِ چشمه خورشيد دامن تر كنم |
|
|
من كه دارم در گدايى گنجِ سلطانى به دست |
كه طمع در گردشِ گردونِ دُونْ پرور كنم؟! |
|
|
عاشقان راگر در آتش مى پسندد لطف دوست |
تنگ چشمم، گر نظر بر چشمه كوثر كنم |
|
|
با وجود بىنوايى رو سيه بادم چو ماه! |
گر قبولِ فيضِ خورشيدِ بلند اختر كنم[١] |
|
و اينانند كه بندگى حقيقى او را اختيار مى كنند، و مى گويند:
٨٨٧
«إلهى! كَفى بىعِزّاً أنْ أكُونَ لَكَ عَبْداً! وَكَفى بىفَخْراً أنْ تَكُونَ لى ربّاً! أنْتَ كَما احِبُّ، فَاجْعَلْنى كَما تُحِبُّ.»
[٢]: (معبودا! همين عزّت و بزرگوارى مرا بس كه بنده تو باشم. و اين فخر و بالندگى مرا كفايت مى كند كه تو پروردگارم باشى. تو چنان هستى كه من دوست مى دارم مرا نيز آن چنانكه دوست مىدارى بگردان.) خواجه هم مى گويد: «عاشقانِ كوى جانان با گدايى خوشترند» و اينان پادشاهانى هستند كه همه عالَم به فرمان آنان بوده، و نظر به تاج و تخت ندارند، كه:
٨٨٨
«مَنْ عَبَدَ اللّهَ، عَبَّدَ اللّهُ لَهُ كُلَّ شَىْ ءٍ»
[٣]: (هركس بندگى خدا را پيشه كند، خداوند تمام اشياء را بنده او قرار مى دهد.- به گفته خواجه در جايى:
|
اگرت سلطنتِ فقر ببخشنداى دل! |
كمترين مُلكِ تو از ماه بود تا ماهى[٤] |
|
|
بر فكن بُرْقَعْ ز رُخ، كز نازكى مانى بدان |
تازه گُل، كز وى رُبايد بادِ شبگيرى دُواج |
|
محبوبا! چنانچه خواستى عنايتى فرمايى، و با ديدارت مشكلات حوادث بر من آسان گردد، آن گونه پرده از جمال خود بر افكن، كه هيچ حجاب ظلمانى و نورانىام نماند، و تو را چون گُلى كه باد شبگير از غنچه گى شكفتهاش مى سازد، با طراوت و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.
[٢] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٤٠٢، از روايت ٢٣.
[٣] - تنبيه الخواطر و نزهة النواظر[ معروف به مجموعه ورّام]، جزء ٢، ص ١٠٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤١٠.