جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٦ - غزل ٨٢ عارف از پرتو مى، راز نهانى دانست
|
بر دَرِ ميخانه رفتن كارِ يكرنگان بود |
خود فروشان را به كوى مِىْ فروشان راه نيست[١] |
|
|
سنگ و گِل را كُنَد از يُمنِ نظر، لعل و عقيق |
هر كه قَدرِ نَفَسِ بادِ يَمانى دانست |
|
كنايه از اينكه: آنان كه از يُمن نظر رسول اللّه صلَّى اللّه عليه و آله و اولياء خدا، نَفَسى چون اوَيس يَمَنى با آنكه همچون وى او را نديدهاند، بدست آورده باشند؛ كه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا! اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ»[٢]: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هر گاه رسول [خدا] شما را به سوى آنچه [مايه] زندگانى شماست، مىخواند، خدا و رسولش را اجابت نموده و پذيرا باشيد.- ارزش آن را هم بدانند، مىتوانند سنگ و گل را، لعل و عقيق نمايند و افرادى را تربيت كرده و از ظلمت عالم طبيعت بدر آورده، و به مقامات انوار ملكوتى راهنمايى كنند. به گفته خواجه در جايى:
|
از آستانِ پيرِ مغان سر چرا كشم؟ |
دولت در اين سرا و گشايش در اين در است[٣] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
بار غمى كه خاطر ما خسته كرده بود |
عيسى دمى بفرستاد و بر گرفت[٤] |
|
و نيز مى گويد:
|
به سِرّ جامِ جَم، آنگه نظر توانى كرد |
كه خاكِ ميكده، كُحلِ بَصَر توانى كرد |
|
|
گدايى درِ ميخانه، طرفه اكسيرى است |
گر اين عمل بكنى، خاك، زَرْ توانى كرد[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥، ص ٦١.
[٢] - انفال: ٢٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤، ص ٦٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٣، ص ١٠٦.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.