جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٥ - غزل ٨٢ عارف از پرتو مى، راز نهانى دانست
|
بسته دامِ بلا باد چو مرغِ وحشى |
طاير سدره اگر در طلبت طاير نيست |
|
|
سر پيوند تو تنها نه دل حافظ راست |
كيست آن كش سَرِ پيوندتو درخاطرنيست؟![١] |
|
چون راز جهان هستى در يك ديدار برايم حاصل شد،
|
آن شد اكنون كه ز افواهِ انام انديشم |
محتسب نيز از اين، عيش نهانى دانست |
|
گذشت آن زمانى كه اسرار سير خويش را از مخالفين خود مى پوشانيدم، تا از سوز و شور درونى من آگاه نشوند؛ زيرا اكنون حالى رخ داده كه نمى توانم آن را از دوست و دشمن بپوشانم. در جايى مى گويد:
|
برخيز تا طريق تكلّف رها كنيم |
دكّان معرفت به دو جو بَر، بها كنيم |
|
|
بر ديگران نگار، قبا پوش بگذرد |
ما نيز جامههاى صبورى، قبا كنيم |
|
|
هفتاد زلّت از نظر خلق در حجاب |
بهتر ز طاعتى، كه به روى و ريا كنيم[٢] |
|
|
دلبر آسايش ما، مصلحتِ وقت نديد |
ورنه از جانبِ ما، دل نگرانى دانست |
|
حضرت دوست با آنكه از حال درونىام آگاه بود و مى دانست كه چگونه در ناراحتى فراقش بسر مى برم، اگر عنايتى نمى فرمود و باز از ديدارش بهره مندم نمىساخت، به جهتى است كه خود مى داند و يا آمادگى در من نمى بيند. به گفته خواجه در جايى:
|
در طريقت، هرچه پيش سالك آيد، خير اوست |
در صراط المستقيم اى دل! كسى گمراه نيست |
|
|
هرچه هست از قامت ناسازِ بىاندام ماست |
ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٦، ص ١٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٦، ص ٢٨٨.