جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٧ - غزل ٦٨ خيال روى تو در هر طريق، همره ماست
راحتى] مقام رضا و خشنودىات برخوردار ساخته، و نعمتهايى را كه بر من منّت نهاده و ارزانى داشتهاى، پاينده دارى. وهان! اينك اين منم كه بر دَر كرم و بزرگوارىات ايستاده، و خواهان و جويا و چشم به راهِ نسيمها [ويا: رحمتها] ى احسان و نيكويى توام.) و بگويد:
|
هرگزم مِهْرِ تو از لوحِ دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن سَرْوِ خرامان نرود |
|
|
آنچنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت |
كه گَرَم سر برود مهر تو از جان نرود |
|
|
در ازل بست دلم با سر زُلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود[١] |
|
|
ببين كه سيب زنخدان او چه مى گويد؟ |
هزار يوسفِ مصرى، فتاده در چَهِ ماست |
|
اى آنان كه از عشق ورزى حضرت دوست برحذرم مى داريد! بنگريد سيب زنخدان و تجلّيات جمالى او كه عاشقانش را به دام خود افكنده، با من به زبان بى زبانى چه مى گويد؟ گفتارش اين است كه توجّه خويش را به ماه پيكران بهشتى ندهيد، به تماشاى من آييد، كه تمامى يوسف منظران اسير حسن و زيبايىام مىباشند، و نه تنها جمال، كه همه كمالات خود را از من، و به من دارند؛ كه:
٤٢٤
«وَبِأسْمآئِكَ الَّتى غَلَبَتْ أرْكانَ كُلِّ شَىْ ءٍ ... وَبِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى أضآءَ لَهُ كُلُّ شَىْ ءٍ.»
[٢]: (و [از تو مسئلت مى كنم] به اسمائت كه بر اركان و شراشر وجود هر چيزى چيره گشته ... و به نور وجه [واسماء و صفاتت] كه تمام اشياء بدان روشن و نورانى است.- به گفته خواجه در جايى:
|
سزد كه از همه دلبران ستانى باج |
چرا كه بر سرِ خوبانِ عالَمى چون تاج |
|
|
دو چشم شوخ تو برهم زده ختاوخُتَن |
به چين زلف تو ماچين و هند داده خَراج |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.