جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٠٦
|
عمرى است تا من در طلب، هر روز گامى مى زنم |
دستِ شفاعت هر دمى، در نيكنامى مى زنم |
|
|
بى ماهِ مِهْر افروزِ خود، تا بگذرانم روز خود |
دامى به راهى مى نهم، مرغى به دامى مى زنم |
|
|
تا بو كه يابم آگهى، زآن سايه سَروِ سهى |
گُلبانگِ عشق از هر طَرَف، بر خوشخرامى مى زنم |
|
|
اورنك كو؟ گُلچهر كو؟ نقشِ وفا و مِهر كو؟ |
حالى من اندر عاشقى، داوِ تمامى مى زنم[١] |
|
و بگويد:
|
عَدْلِ سُلطان گر نپرسد حالِ مظلومانِ عشق |
گوشهْ گيران را ز آسايش، طمع بايد بريد |
|
دلبرا! ما عاشقان تو، گرفتار سركشيهاى زلفت گشته ايم و اگر عدلت از عاشقان مظلومت دادخواهى از زلفت، كه حجاب از ديدارت گشته، نكند، گوشه گيران و زهّادى كه به طمع بهشت تو را عبادت مى كنند، هم نبايد از تو آسايش عالم آخرت را انتظار داشته باشند. در نتيجه بخواهد بگويد:
|
گداخت جان كه شود كارِ دل تمام و نشد |
بسوختيم در اين آرزوىِ خام و نشد |
|
|
پيام كرد كه خواهم نشست با رِندان |
بشد به رندى و دُردى كشيم نام و نشد |
|
|
رواست در بر اگر مى طپد كبوترِ دل |
كه ديد در رَهِ خود پيچ و تاب دام و نشد |
|
|
هزار حيله بر انگيخت حافظ از سَرِ مِهر |
بدان هوس كه شود آن حريف رام و نشد[٢] |
|
و بگويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٩، ص ٣٣٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١٩٢.