جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩٦ - غزل ١١٩ دل من در هواى روى فرخ
١٠٢١
بابِكَ بِالْخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[١]: (معبودا! كيست كه در طلب پذيرايىات بر تو فرود آمد و پذيرايىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت بر گردم با آنكه جز تو مولايى كه به نكو كارى ستوده باشد نمى شناسم؟!.- مىگويد:
|
زرد رويى مى كشم زآنِ طبعِ نازك، بى گناه |
ساقيا! جامى بده، تا چهره را گلگون كنم |
|
|
اى مَهِ نا مهربان! از بنده حافظ ياد كن |
تا دعاى دولتِ آن حُسْنِ روز افزون كنم[٢] |
|
|
سياه نيكبخت است آن كه دايم |
بُوَد هم راز و هم زانوىِ فرّخ |
|
باز كنايه از اينكه: همان گونه كه تنها زُلف سياه فرّخ در كنارش از او برخوردار است، زلف يار من و كثرات عالم اگرچه سياه و جهت جلالى دارد، و از وى دورم مىسازد و نمى گذارد توجّه به ملكوتشان داشته باشم؛ ولى خود به خود، چون همواره همنشين و هم راز محبوبم مى باشد، نيكبخت است.
و ممكن است خواجه بخواهد با بيان «سياهى» اشاره به چهره رسول اللّه- صلّى الله عليه و آله- كه تمايل به سياهى داشته و گندم گون بوده است، بنمايد. در جايى مى گويد:
|
آن سِيَهْ چَرْده كه شيرينىِ عالَم بااوست |
چشمِ ميگون، لب خندان، دل خُرّم با اوست[٣] |
|
و از «هم زانو بودن»، به مقام قرب و خلافة اللّهى حضرتش اشاره داشته باشد.
|
شود چو بيدِ لرزان، سَرْوِ آزاد |
اگر بيند قدِ دلجوىِ فرّخ |
|
كنايه از اينكه: آنان كه به قامت و جمال خود مى بالند، چون قامت زيباى يار مرا.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٤، ص ٣٠٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١، ص ٥٨.