جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨٠ - غزل ١١٧ اگر به مذهب تو، خون عاشق است مباح
عاشقانت كمان كشيده اى و كسى را از آن نجاتى نيست، كه دام و زنجير زلف و كثرات تو نيز همه آنان را به دام خود افكنده، و به ملكوت خويش آشنا مى سازد، حال كه ريختن خون ايشان را مباح مى دانى، من هم يكى از فريفتگانت مى باشم، بيا و آشكارا خونم را بريز، كه حلالت خواهم كرد. در واقع مى خواهد بگويد:
|
زهى خجسته! زمانى كه يار باز آيد |
به كامِ غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش همى طپد دل صيد |
خيال آنكه به رسمِ شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گَرد |
به آن هوس كه بر اين رهگذار باز آيد |
|
|
اگر نه در خم چوگان او رَوَد سَرِ من |
ز سَر چه گويم؟ و سر خود چه كار باز آيد؟[١] |
|
|
نداد لعلِ لبش بوسه اى به صد تَلْبيس |
نيافت كامى از او دل، به صد هزار الحاح |
|
افسوس! كه حضرت دوست به تمنّاى من پاسخ مثبت نداد، و هرچه از راههاى مختلف كوشيدم كه كام از او گيرم، و با بوسه اى آب حيات از لبش بنوشم، ممكن نشد. شايد مى خواست بگويد: تا زمانى كه خود را مى بينى، عنايتى از من توقّع مدار. به گفته خواجه در جايى:
|
نَفَس بر آمد و كامْ از تو بر نمى آيد |
فغان! كه بَخْتِ من از خواب در نمى آيد |
|
|
در اين خيال بسر شد زمانِ عُمر و هنوز |
بلاىِ زُلفِ سياهت بسر نمى آيد |
|
|
قَدِ بلند تو را تا به بر نمى گيرم |
درختِ بختِ مرادم به بر نمى آيد |
|
|
كمينه شرطِ وفا، تَرْكِ سر بود حافظ |
برو اگر ز تو اين كار، بر نمى آيد[٢] |
|
|
صلاح و توبه و تقوىِ، زما مجو زاهد! |
ز رند و عاشق و مجنون، كسى نجست صلاح |
|
زاهدا! گمان مكن حال كه معشوق كام ما نمى دهد، مىتوانى به طريقه خود.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٦، ص ٢٠٥.