جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٧ - غزل ٩٢ خم زلف تو دام كفر و دين است
|
ببرد از من قرار و طاقت و هوش |
بُتِ سنگين دلِ سيمين بَناگوش |
|
|
نگارى چابكى، شوخى پرى وش |
حريفى مهوشى، تُركى قبا پوش |
|
|
ز تابِ آتشِ سوداىِ عشقش |
بسانِ ديگ، دايم مى زنم جوش |
|
|
چو پيراهن شوم آسوده خاطر |
گرش همچون قبا گيرم در آغوش[١] |
|
|
بر آن چشم سيه صد آفرين باد! |
كه در عاشق كُشى سِحْر آفرين است |
|
آفرين و صد آفرين بر آن چشمان سياه و جاذبه جمال محبوب! كه نه تنها عاشقان را پاى بند و گرفتار خود مى سازد بلكه در فانى ساختن ايشان سحر آفرين مى باشد، به گونه اى كه آنان را قدرت تصرّف در ديگران را نيز مى دهد، كه با يك نظر مى توانند هر كسى را فريفته حضرتش بنمايند؛ چنانكه انبياء و اولياء (عليهم السّلام) و راهنمايان طريق نيز چنين بوده اند و مى باشند. بخواهد بگويد:
|
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند |
آيا بود كه گوشه چشمى به ما كنند؟ |
|
|
در دَم نهفته، بِهْ ز طبيبان مدّعى |
باشد كه از خزانه غيبش دوا كنند |
|
|
گر سنگ از اين حديث بنالد، عجب مدار |
صاحب دلان، حكايتِ دل، خوش ادا كنند |
|
|
بى معرفت مباش كه در مِنْ مَزيدِ عشق |
اهل نظر، معامله با آشنا كنند[٢] |
|
|
عجب راهى است راهِ عشق! هيهات |
كه چرخ هشتمش، هفتم زمين است |
|
كنايه از اينكه: پيمودن راه عشق جانان، كريوه اى است بس دشوار. طى نمودن هفتمين زمينش در دشوارى چون سير نمودن به هشتمين فلك است. بخواهد بگويد:
٧٢٢
«سُبْحانَكَ ما أضْيَقَ الطُّرُقَ عَلى مَنْ لَمْ تَكُنْ دَليلَهُ! وَما أوْضَحَ الْحَقَّ عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبيلَهُ! إلهى! فَاسْلُكْ بِنا سُبُلَ الْوُصُولِ إلَيْكَ، وَسَيّرنْا فى أقْرَبِ الطُّرُقِ لِلْوُفُودِ عَلَيْكَ، قَرّبْ عَلَيْنَا الْبَعيدَ،
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣١، ص ٢٥٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٨، ص ٢١٩.