جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٦ - غزل ٩٢ خم زلف تو دام كفر و دين است
هلاك و نابودى كثرات پى بردن بوده؛ كه: «وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ، لَهُ الْحُكْمُ، وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»[١]: (و هرگز همراه با خدا، معبود ديگر را مَخوان و [مپرست]، [زيرا] معبودى جز او نيست، [و] هر چيزى جز وى [و اسماء و صفات] او نابود و نيست مى باشد، [و] حكم و فرمانروايى از آن اوست، و تنها به سوى او باز گردانده مى شويد.) بخواهد با اين بيان بگويد:
|
گر دست دهد در خُمِ زُلفين تو بازم |
چون گُوى، چه سرها كه به چوگان تو بازم |
|
|
زلف تو مرا عمرِ دراز است، ولى نيست |
در دستِ سَرِ مويى از آن عمرِ درازم[٢] |
|
و بگويد:
|
گر چه افتاد ز زلفش گِرِهى در كارم |
همچنان چشمِ گشاد از كَرَمش مى دارم |
|
|
ديده بخت، به افسانه او شد در خواب |
كو نسيمى ز عنايت؟ كه كند بيدارم[٣] |
|
|
جمالت مُعجزِ حُسن است، ليكن |
حديث غمزهات سِحْرِ مبين است |
|
محبوبا! آن گونه كه نگريستم، در حُسن و زيبايى معجزه مى كنى و در صيد كردن و به بند كشيدن عاشقانت مهارت بسزا دارى و ناز و غمزهات درِ كشش و كُشتن آنان جادو مى كند، كنايه از اينكه: مرا ديگر بار به دام جمال و غمزهات گرفتار بنما، كه بس مشتاق ديدارت مى باشم؛ كه:
٧٢١
«إلهى! اطْلُبْنى بِرَحْمَتِكَ حَتّى أصِلَ إلَيْكَ، وَاجْذِبْنى بُمَنِّكَ حَتّى اقْبِلَ عَلَيْكَ.»
[٤]: (معبودا! به رحمت خويش مرا [به سوى خود] بخوان تا به تو واصل گردم. و با احسان و بخششت مرا [به سوى خود] بكش تا [به تمام وجود] بر تو روى آورم.- به گفته خواجه در جايى:.
[١] - قصص: ٨٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٦، ص ٣٢٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٣، ص ٣١٨.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.