جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٥ - غزل ٩٢ خم زلف تو دام كفر و دين است
تمامى اين غزل حكايت از مشاهده اى كه خواجه را دست داده مى كند و در مقام اظهار آن بر آمده و تمنّاى تكرار آن را مى نمايد، مىگويد:
|
خَمِ زلف تو دامِ كُفر و دين است |
ز كارستان او، يك شمّه اين است |
|
آرى، عالم خاكى و مادّى داراى دو جنبه مى باشد: مُلكى، و ملكوتى. آنجا كه جهت ملكىاش مانع و ساتر از توجّه به ملكوت آن مى شود، آن را كفر مى گويند؛ كه:
٧١٨
«خِلْقَهُ اللّهِ الْخَلْقَ حَجابٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ»
[١]: (آفرينش خداوند مخلوقات را، خود حجاب و پرده اى ميان او و آفريدگانش مى باشد.- آنجا كه جهت ملكى راهنماى به ملكوت است. به آن ايمان گفته مى شود؛ كه:
٧١٩
«ألْحَمْدُلِلّهِ الْمُتَجَلّى لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ!»
[٢]: (سپاس خداوندى را كه به [وسيله] مخلوقات خويش براى آنها آشكار گشته.- نيز:
٧٢٠
«أللّهُمَّ! أرِنا الأشياءَ كَماهِى»
[٣]: (خداوندا! چيزها را آنچنان كه [در عالم واقع] هستند، به ما بنمايان.) خواجه هم مى گويد: «خَم زلف تو دام ...» خلاصه با اين بيان بخواهد بگويد:
محبوبا! بر من آشكار گشته كه علّت به هجران مبتلا بودنم، توجّه داشتن به عالم خلقى خود و موجودات است، و اگر لحظاتى هم در گذشته به مشاهدهات نايل گشتم، علّت همان توجّه به ملكوت و عالم امرى خويش و مظاهرت داشتن و به.
[١] -
[٢] - نهج البلاغه، خطبه ١٠٨.
[٣] - بحر المعارف، ص ٣٠٩.