جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٤ - غزل ٨٢ عارف از پرتو مى، راز نهانى دانست
در جايى:
|
سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهى |
گفت: باز آى، كه ديرينه اين درگاهى |
|
|
همچو جَمْ، جرعه مى كِش كه ز سرّ ملكوت |
پرتو جامِ جهان بين، دهدت آگاهى[١] |
|
|
عرضه كردم دو جهان بر دلِ كار افتاده |
به جز از عشق تو، باقى، همه فانى دانست |
|
چون دنيا و آخرت را به اهل دل عرضه داشتم، ايشان را به آن دو، بى اعتنا يافته، و ديدم كه آنان جز به تو و جمالت دل نبسته و با چشم فنا به هر دو عالم مى نگرند، و آنها را جز ظهوراتى ناپايدار به حساب نمى آورند، و بجز عشقت به همه چيز به نظر فنا مى نگرند، كه:
٦٤٨
«أنْتَ الّذى أشْرَقْتَ الأنْوارَ فى قُلُوبِ أولِيآئِكَ، حَتّى عَرَفُوكَ وَ وَحَّدُوكَ [وَجَدُوكَ]، وَأنْتَ الَّذى أزَلْتَ الأغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّآئِكَ حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ، وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ، أنْتَ الْمُونِسُ لَهُمْ حَيْثَ أوْحَشَتْهُمُ الْعَوالِمْ، وَأنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُم المَعالِمُ [إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟! وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟! لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَد خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَوّلًا»
[٢]: (پروردگارا! تويى كه انوار را در دل اوليائت تابانيدى تا به مقام معرفت و شناسايى و توحيدت نائل آمدند [يا: تو را يافتند] و تويى كه اغيار را از دلهاى توستانت زدودى تا غير تو را به دوستى نگرفته و جز به تو پناه نبردند، تويى يار و مونس ايشان آنجا كه عوالم [امكانى] ايشان را به وحشت انداخت، و تويى راهنما و راهبر ايشان، آنجا كه علامتها براى ايشان آشكار گشت [معبودا!] كسى كه تو را از دست دارد، چه چيز يافت و آنكه تو را يافت چه چيز از دست داد؟! مسلماً هركس به جاى توبه ديگرى دل بسته و خشنود شد محروم گشت و هركه از تو روى گردان شد، زيان برد.- به گفته خواجه در جايى:
|
مردم ديده ما جز به رُخت ناظر نيست |
دل سر گشته ما غير تو را ذاكر نيست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤٠٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.