جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٤ - غزل ٧٠ دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
|
ما كه داديم دل و ديده به طوفان بلا |
گو بيا سيلِ غم و، خانه ز بنياد ببر[١] |
|
|
در چمن، بادِ بهارى ز كنارِ گُل و سَرْو |
به هوا دارىِ آن عارض وقامت برخاست |
|
كنايه از اينكه، محبوبا! تنها من نيستم كه عاشق شكفته شدن گل رخسارت از طريق خود و مظاهر و ملكوتشان مى باشم، همه موجودات از اين راه درپى ديدن جمال تواند. بخواهد بگويد:
|
روشن از پرتو رُويت نظرى نيست كه نيست |
مِنَّتِ خاك درت بر بصرى نيست كه نيست |
|
|
ناظرِ روى تو صاحب نظرانند ولى |
سِرِّ گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست |
|
|
نه من دلشده از دست تو خونين جگرم |
از غم عشق تو پُر خون جگرى نيست كه نيست[٢] |
|
و بگويد:
|
كس نيست كه افتاده آن زلفِ دوتا نيست |
در رهگذرى نيست كه دامى ز بلا نيست |
|
|
باز آى كه بىروى تواى شمعِ دلفروز! |
در بزم حريفان اثرِ نور و ضيا نيست |
|
|
تيمار غريبان سببِ ذكر جميل است |
جانا! مگر اين قاعده در شهر شما نيست؟ |
|
|
چون چشم تو دل مى برد از گوشه نشينان |
دنبال تو بودن گنه از جانب ما نيست[٣] |
|
|
مست بگذشتى و از خلوتيانِ ملكوت |
به تماشاى تو، آشوبِ قيامت برخاست |
|
كنايه از اينكه: معشوقا! سرگشتگان و فريفتگانت تنها خاكيان نيستند، كه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٠، ص ١٠٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠١: ص ١٠٤.