جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥١١
دست مده و پاسبان حرم دل شو و مگذار در آن جز او راه پيدا كند؛ كه:
«ألْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ، فَلاتُسْكِنْ حَرَمَ اللَّهِ غَيْرَ اللَّهِ.»
[١]: (قلب، حريم و سراپرده خداوند است، پس در سراپرده خدا غير خدا را جاى مده.) اميد آنكه باز ديدارت حاصل شود. «مده جامِ مى و پاى گُل از دست» و بگو:
|
چو باد، عزمِ سر كوىِ يار خواهم كرد |
نَفَس به بوى خوشش مشكبار خواهم كرد |
|
|
هر آبروى كه اندوختم ز دانش و دين |
نثارِ خاكِ رَهِ آن نگار خواهم كرد |
|
|
به هرزه بىمى و معشوق عمر مى گذرد |
بطالتم بس از امروز كار خواهم كرد |
|
|
به ياد چشمِ تو خود را خراب خواهم ساخت |
بناىِ عهدِ قديم استوار خواهم كرد[٢] |
|
ولى غافل هم از چرخ بدمست مشو، كه در گردش خود و بدمستى هايش بساط تو را زير و زبر كند، و جام مىات از كف بريزد و از تماشاى گُلت تا ابد محروم سازد، و نتوانى ديده دل به ديدارش بگشايى. اينجاست كه بايد ذلّت و خاكسارى و عجز و مسكنت و گريه و زارى پيش گيرى و به ياد دوستى كه از كنارت رخت بربسته، از فراق چون ابر بهاران سرشك فروريزى و ناله جويباران را به اشك ديدگانت مدد بخشى، تا شايد با اين گونه ناليدن و گريستنت باز حضرت معشوق درى به رويت بگشايد و چشم دل به جمال بىمثالش بگشايى. در جايى چون به اين آرزو دست يافته، مىگويد:
|
سحرم دولتِ بيدار به بالين آمد |
گفت: برخيز كه آن خسرو شيرين آمد |
|
|
قدحى دركش و سرخوش به تماشا بخرام |
تا ببينى كه نگارت به چه آيين آمد |
|
|
مژدگانى بده اى خلوتىِ نافه گشاى! |
كه ز صحراى خُتَن آهوى مشكين آمد |
|
|
گريه آبى به رُخ سوختگان باز آورد |
ناله فريادرسِ عاشق مسكين آمد[٣] |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٧٠، ص ٢٥، از روايت ٢٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٧، ص ١٣٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٠، ص ١٧٥.