جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣ - غزل ٥٤٢ برو زاهد! به اميدى كه دارى
پيچش زلف و ملكوت مظاهر حضرت دوست ده و به اخلاص در بندگى او بپرداز، تا مظاهر را با ديده ديگر بنگرى و دل به غير او نسپارى و رستگارى حقيقى نصيبت گردد. در جايى مى گويد:
|
راهى بزن كه آهى، بر ساز آن توان زد |
شعرى بخوان كه با او رطل گران توان زد |
|
|
بر آستانِ جانان، گر سر توان نهادن |
گلبانگ سربلندى، بر آسمان توان زد |
|
|
بر عزمِ كامرانى، فالى بزن چه دانى |
باشد كه گوىِ عيشى، با اين وآن توان زد[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
صوفى! گلى بچين و مرقّع به خار بخش |
وين زهد خشك را به مِىِ خوشگوار بخش |
|
|
طامات زرق در رَهِ آهنگِ چنگ نِهْ |
تسبيح و طيلسان، به مى و ميگسار بخش |
|
|
زهدگران، كه ساقى و شاهد نمى خرند |
در حلقه چمن، به نسيم بهار بخش[٢] |
|
و ممكن است خطاب خواجه به خود باشد و بخواهد بگويد:
|
خلوت دل نيست جاىِ صحبت اغيار |
ديو چو بيرون رود، فرشته در آيد |
|
|
صحبت حكّام، ظلمتِ شبِ يلداست |
نور ز خورشيد خواه، بو كه برآيد[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
به وقتِ گل، خدا را توبه بشكن |
كه عهد گل ندارد استوارى |
|
اى خواجه! براى خدا در اوقاتى كه فرصت دارى و عمر گرانمايه و جوانى در دست تو است و حضرت دوست در اين فصل از عمر به نفحات دلربايش دلهاى بنده گان آگاهش مى ربايد، توبه از توبه گذشته بنما و به اختيار نمودن طريقه عاشقى گذشته خود باز گرد، زيرا فرصت و عمر گرانمايه و جوانى و نفحات وعنايات او.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٧، ص ١٦٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٢، ص ٢٦٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٦، ص ١٣٢.