جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٩ - غزل ٥٧٧ سينه مالامال درد است، اى دريغا! مرهمى
گرامى داشت، او را به محبّت و دوستى خود وامى دارد.- نيز:
٣٨٨٣
«طُوبى لِمَنْ راقَبَ رَبَّهُ وَخافَ ذَنْبَهُ!»
[١]: (خوشا به حال كسى كه پروردگار خود را درنظر داشته و از گناهش بترسد.- نيز:
٣٨٨٤
«مَنْ رَغِبَ فيما عِنْدَ اللَّهِ، بَلَغَ آمالَهُ.»
[٢]: (هركس به آنچه در نزد خداست ميل و رغبت داشته به آرزوهايش مى رسد.- همچنين:
٣٨٨٥
«مَنْ يَكُنِ اللَّهُ أمَلَهُ، يُدْرِكْ غايَةَ الأمَلِ وَالرَّجآءِ.»
[٣]: (هركس تنها آرزويش خدا باشد. به نهايت آرزو و اميد نائل گشته است.) و يا:
٣٨٨٦
«أالذِّكْرُ مُجالَسَةُ المَحْبُوبِ.»
[٤]: (ياد محبوب، همنشينى با او مى باشد.- نيز:
٣٨٨٧
«ألذِّكْرُ لَذَّةُ المُحِبّينَ.»
[٥]: (ياد [خدا]، لذّت دوستداران [او] مىباشد.) اى استاد! بيا و با راهنماييهايت، از شراب مشاهدات اويم بده، و دستگيرىام بنما، تا دمى از غم هجران و ايّام و خاطراتش بياسايم. در جايى مى گويد:
|
شرابِ تلخ مى خواهم كه مرد افكن بود زورش |
كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش |
|
|
بياور مِى كه نتوان شد ز مكرِ آسمان ايمن |
به لعبِ زُهره چنگىّ و بهرامِ سلحشورش |
|
|
نگه كردن به درويشان، منافىّ بزرگى نيست |
سليمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش |
|
|
سماطِ دَهْرِ دُونْ پرور، ندارد شهدِ آسايش |
مذاق حرص و آزاى دل! بشوى از تلخ و از شورش[٦] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
اى صبا! نكهتى از خاكِ دَرِ يار بيار |
بَبَر اندوهِ دل و مژده دلدار بيار |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى، ص ١٦.
[٢] ( ٢- ٣). غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى، ص ١٧.
[٣] ( ٢- ٣). غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى، ص ١٧.
[٤] ( ٤- ٥). غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٣.
[٥] ( ٤- ٥). غرر و درر موضوعى، باب الذّكر، ص ١٢٣.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.