جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٩ - غزل ٥٧٠ سحر با باد مى گفتم حديث آرزومندى
الْواحِدِ الْقَهَّارِ»[١]: (از آنِ خداى يكتاى چيره.) مىگويى. و نمى خواهى جز تو در عالم كسى اظهار وجود كند؛ امّا مهرى كه در ازل با ما داشتى باز هم داشته باش و به مشاهده خود متنعّم ساز، تا باز «بَلى، شَهِدْنا»[٢]: (آرى، گواهى مى دهيم.) به: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٣]: (آيا من پروردگار شما نيستم.) ات گوييم. در جايى مى گويد:
|
گرچه افتاد ز زُلفش گِرهِى در كارم |
همچنان چشم گشاد از كَرَمش مى دارم |
|
|
به صد امّيد نهاديم در اين مرحله پاى |
اى دليلِ دلِ گمگشته؛ فرو مگذارم |
|
|
ديده بحث، به افسانه او شد در خواب |
كو نسيمى ز عنايت كه كُنَد بيدارم؟[٤] |
|
و ممكن است خطاب خواجه با دوستان و همسفران سلوكىاش باشد كه به مقصد رسيدهاند. اشاره به حضرت يوسف و پدرش حضرت يعقوب ٨ در اين شعر تنها براى تمثيل است، زيرا صفات نفسانى همچن غرور با مقام عصمت انبياء : سازش ندارد.
|
به سِحْرِ غمزه فَتّان، دوا بخشىّ و دردانگيز |
به چينِ زُلف مشك افشان، دلاويزىّ و دلبندى |
|
معشوقا! چشمان و تجلّيات جذّاب و سحر آفرينت براى عاشقانت فتنه به پا كرده و در عين شفا بخشى و فرونشاندن آتش درونى و غم هجرانت، دردانگيز است؛ زيرا فريفتگى ايشان را زياده مى نمايد و عشقشان را فراوانتر و پيچش كثراتت در عين اينكه شيفتگانت را با پرتوى از كمالاتت كه در آنها به وديعه گذاشتهاى، به خود توجّه مى دهند، بوى تو را از راه ملكوتشان پخش نموده و آنها را به دام تو گرفتار مى نمايند. در جايى مى گويد:
|
مدامم مست مى دارد، نسيم جَعْدِ گيسويت |
خرابم مى كندهر دم، فريبِ چشم جادويت |
|
[١] - مؤمن: ١٦.
[٢] ( ٢- ٣). اعراف: ١٧٢.
[٣] ( ٢- ٣). اعراف: ١٧٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٣، ص ٣١٨.