جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٧ - غزل ٥٧٠ سحر با باد مى گفتم حديث آرزومندى
|
سرو زَرْ و دل و جانم فداىِ آن محبوب |
كه حقِّ صحبت مهر و وفا نگهدارد |
|
|
نگه نداشت دل ما و جاىِ رنجش نيست |
ز دست بنده چه خيزد؟ خدا نگهدارد[١] |
|
|
قلم را آن زبان نبود كه سِرِّ عشق گويد باز |
وراىِ حدّ تقرير است شرحِ آرزومندى |
|
قلم را كجا توان آن باشد كه اسرار محبّت عاشق را به معشوق بازگو نمايد؟ زيرا اين امرى است درونى، كه تقرير آن با گفتار و بيان ممكن نيست.
آنجا كه «يُحِبُّهُمْ»[٢]: (خداوند آنها را دوست دارد.) از جانب معشوق، بى انتها باشد، «يُحِبُّونَهُ»[٣]: (ايشان نيز خدا را دوست دارند.) مخلوق را كجا مى توان به قلم آورد؟ «وراى حدّ تقرير است شرح آرزومندى.»
«أللّهُمَّ! اجْعَلْنا مِمَّنْ دَأْبُهُمُ الإرْتِياحُ إلَيْكَ وَالحنينُ ... وقُلُوبُهُمْ مُتَعَلِّقَةٌ [مُعَلَّقَةٌ] بِمَحَبَّتِكَ، وَأفْئِدَتُهُمْ مُنْخَلِعَةٌ مِنْ مَهابَتِكَ، يا مَنْ أنْوارُ قُدْسِهِ لِأبْصارِ مُحِبِّيهِ رآئِقَةٌ، وَسُبُحاتُ وَجْهِهِ لِقُلُوبِ عارِفيهِ شآئِقَةٌ! يا مُنى قُلُوبِ المُشْتاقينَ! وَيا غايَةَ آمالِ المُحِبّينَ!»
[٤]: (خداوندا! ما را از آنانى بگردان كه شيوه آنها [اظهار] شادمانى، و اشتياق [و يا: گريه شديد] به درگاه توست ... و [آنان كه] قلبهايشان به محبّت و دوستى تو آويخته، و دلهايشان از بيم و هراس تو [از جاى خود] بركنده شده. اى خدايى كه انوار قدسش به چشم دوستانش در كمال روشنى، و انوار روى [اسماء و صفات] اش بر قلوب عارفان او، شوق آور و نشاطانگيز است! اى آرزوى دل مشتاقان! واى نهايت آمال دوستان!)
|
دل اندر زُلفِ ليلى بند و كارِ عشقِ مجنون كن |
كه عاشق را زيان دارد مقالاتِ خردمندى |
|
آرى، دوست و معشوق حقيقى را همه جا و با همه كس و همه چيز مى توان.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٥، ص ٢١٢.
[٢] ( ٢- ٣). مائده: ٥٤.
[٣] ( ٢- ٣). مائده: ٥٤.
[٤] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨- ١٤٩.