جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٨ - غزل ٥٧٠ سحر با باد مى گفتم حديث آرزومندى
ديد، نه بر كنار از موجودات؛ امّا با گفتار و طريق عقل نمى توان شناساى او شد و در وادى عشقش قدم گذاشت. اين عشق و جنون عاشقى است كه دَرِ معرفت و شناسايى را به روى سالك طريق مى گشايد و حضرتش را بىحجاب مشاهده مىنمايد. خواجه هم به خود خطاب كرده و مى گويد: بايد ديوانه وار و عاشقانه، به خود و كثرات چون مجنون نظر كنى تا در هر كجا به هر خار و خسى و در و ديوارى كه مى نگرى، بوى ليلى و محبوب حقيقى را از آن استشمام كنى، و گويا به سخن سيّد الشّهداء ٧ گردى كه:
«أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ، حَتّى يَكُونَ هُوَ المُظْهِرَ لَكَ؟! مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟! وَمَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الآثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ إلَيْكَ؟! ...»
[١]: (آيا براى غير تو آنچنان ظهورى است كه براى تو نيست. تا آن آشكار كننده تو باشد؟! چه هنگام غايب بوده اى تا محتاج آن باشى كه راهنمايى بر تو رهنمون شود؟ و كى دور بوده اى تا آثار و مظاهر مرا به تو واصل سازد؟!- به گفته خواجه در جايى:
|
خيالِ روى تو در هر طريق همرهِ ماست |
نسيم موى تو پيوند جانِ آگه ماست |
|
|
به رغم مدّعيانى كه منع عشق كنند |
جمال چهره تو حجّت موجّه ماست |
|
|
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد |
گناهِ بَخْتِ پريشان و دستِ كوته ماست |
|
|
به صورت از نظر ما اگرچه محجوب است |
هميشه در نظرِ خاطرِ مُرَفَّهِ ماست[٢] |
|
|
الااى يوسف مصرى! كه كردت سلطنت مغرور |
پدر را بازپرس آخر، كجا شد مِهْرِ فرزندى؟ |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! درست است كه تو حاكم على الاطلاق بر عالَمى و بايد باشى و هر لحظه «لِمَنِ الْمُلْكُ؟»[٣]: (سلطنت و پادشاهى از آن كيست؟) گفته، «لِلَّهِ
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٨، ص ٨٣.
[٣] - مؤمن: ١٦.