جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥١ - غزل ٥٧٠ سحر با باد مى گفتم حديث آرزومندى
نيز:
٣٨٢٤
«لاتَمْنَحِنْ وُدَّكَ مَنْ لاوَفآءَ لَهُ.»
[١]: (هرگز مهر و دوستى خويش را به كسى كه [به عهد و پيمان خويش] وفا نمى كند، بذل و بخشش مكن [و او را به دوستى مگير].- همچنين:
٣٨٢٥
«أسْأَلُكَ ... أَنْ تَجْعَلَكَ أحَبَّ إلَىَّ مِمّا سِواكَ، وَأنْ تَجْعَلَ حُبّى إيّاكَ قآئِداً إلى رِضْوانِكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ زآئِداً عَنْ عِصيانِكَ، وَامْنُنْ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ عَلَىَّ، وَانْظُرْ بِعَينِ الوُدِّ وَالعَطْفِ إلَىَّ.»
[٢]: (از تو خواستارم ... كه خود را براى من دوست داشتنى و محبوبتر از غير خود قرار داده، و دوست داشتنم به تو را راهنما و كشانندهام به سوى خشنودىات بنما، و شوقم به تو را بازدارنده از نافرمانى گردان، و با [توفيق] نگريستنم به تو بر من منّت نهاده، و با چشم مهر و عطوفت به من بنگر.) خلاصه با اين بيان بخواهد بگويد:
|
زبان خامه ندارد سَرِ بيان فراق |
وگر نه شرح دهم با تو داستانِ فراق |
|
|
دريغ مدّت عمرم كه بر اميد وصال |
بسر رسيد و نيامد به سر زمان فراق |
|
|
چگونه باز كنم بال در هواى وصال؟ |
كه ريخت مرغِ دلم پر در آشيان فراق |
|
|
فلك چو ديد سرم را اسير چَنبرِ عشق |
ببست گردنِ صبرم به ريسمان فراق[٣] |
|
|
همايى چون تو عاليقدر و مِهْرِاستخوان تا كى؟ |
دريغ آن سايه دولت كه بر نااهل افكندى! |
|
اى خواجه! تو را حضرت دوست شرافت بر همه موجودات داد تا بنده او باشى و عشق به او ورزى؛ كه:
٣٨٢٦
«عَبْدى! خَلَقْتُ الأشْيآءَ لِأجْلِكَ، وَخَلَقْتُكَ لِأجلى.»
[٤]: (بنده من! تمام چيزها را براى تو، و تو را براى خويش آفريدم.) نه آنكه به دنيا و مال و منال و زر و زيور آن مهر ورزى و تبعيّت از هواهاى خود كنى. از شرافت خود بهره گير و به لهو و لعب.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الحبّ، ص ٥٨.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٤، ص ٢٧٣.
[٤] - الجواهر السنيّة، ص ٣٦١.