جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٢ - غزل ٥٦٤ روزگارى است كه ما را نگران مى دارى
بخواهد بگويد:
|
كارم ز دورِ چرخ به سامان نمى رسد |
خون شد دلم زدرد و به درمان نمى رسد |
|
|
سيرم ز جان خود به دل راستان ولى |
بيچاره را چه چاره كه فرمان نمى رسد |
|
|
در آرزوت گشته دلم زار و ناتوان |
آوخ! كه آرزوى من آسان نمى رسد |
|
|
يعقوب را دو ديده ز حسرت سفيد شد |
و آوازه اى ز مصر به كنعان نمى رسد[١] |
|
|
تا صبا بر گل و بلبل ورقِ حُسن تو خواند |
همه را شيفته و دلْ نگران مى دارى |
|
محبوبا! تنها من نيستم كه تو را مى جويم و در عشق ديدارت سرگردانم و مىسوزم، بلكه از آن زمان كه پاكيزگان عالَم (انبياء و اولياء :) كتاب حُسن تو را بر بندگانت خواندند، به سرگشتگى و شيفتگى مبتلايشان نمودند.
و يا بخواهد بگويد: چون نفحات جان فزايت وزيدن گرفت و ورقِ حسن ترا بر هرچه خواند، آنان را شيفته جمال مشتاق ديدارت نمود، و در نتيجه مى خواهد بگويد: همه موجودات، ورقِ حسن تو را در دست دارند و مظهر اسماء و صفات تواند، و تو را دانسته و ندانسته، مىجويند، اگرچه گمان كنند به خود عشق مىورزند. بخواهد بگويد:
|
كس نيست كه افتاده آن زلفِ دوتا نيست |
در رهگذرى نيست كه دامى ز بلا نيست |
|
|
از بهر خدا زلف ميآراى كه ما را |
شب نيست كه صد عربده با باد صبانيست |
|
|
باز آى كه بىروى تواى شمع دلفروز! |
در بزم حريفان اثرِ نور و ضيا نيست |
|
|
تيمار غريبان سبب ذكر جميل است |
جانا! مگر اين قاعده در شهر شما نيست؟ |
|
|
چون چشمِ تو دل مى برد از گوشهْ نشينان |
دنبال تو رفتن گنه از جانب ما نيست[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤١، ص ١٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠١، ص ١٠٤.