جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٠ - غزل ٥٦٤ روزگارى است كه ما را نگران مى دارى
آنچه خيال مى كنى از توست به پيشش نثار نمايى، تا به تمنّاى خويش كه ديدار اوست نايل آيى. به گفته خواجه در جايى:
|
اهلِ كام آرزو را سوى رندان راه نيست |
رهروى بايد جهان سوزى نه خامى بىغمى |
|
|
آدمى در عالَم خاكى نمى آيد به دست |
عالَمى از نو ببايد ساخت، وز نو آدمى[١] |
|
كجا خود بين، خداى بين مى شود؟! لذا مى گويد:
|
اى كه در دَلقِ مُلَمَّع طلبى ذوقِ حضور! |
چشم سيرى، عجب ازبى بصران مى دارى |
|
اى خواجه! واى آن كه با هزاران تعلّق و بستگى به عالم طبيعت، و يا مشاهدات و مكاشفات و كرامات، مىخواهى ذوق حضور و ديدار پروردگار و سير در ملكوت عالم را بيابى! ممكن نيست؛ زيرا تو را حجابهاى عالم طبيعت نابينا نموده. در جايى مىگويد:
|
به سرِّ جامِ جَمْ آنگه نظر توانى كرد |
كه خاكِ ميكده كُحلِ بصر توانى كرد |
|
|
گُلِ مراد تو آنگه نقاب بگشايد |
كه خدمتش چو نسيمِ سَحَر توانى كرد |
|
|
تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون |
كجا به كوى حقيقت گذر توانى كرد |
|
|
جمالِ يار ندارد نقاب و پرده ولى |
غبارِ رَهْ بنشان تا نظر توانى كرد[٢] |
|
و ممكن است خطاب خواجه با زاهد باشد. بخواهد بگويد: اى زاهدى كه با لباس پشمينه و ازرق و وصله وصله و عبادات قشرىات گمان مى كنى كه مى شود با محبوب انس برقرار نموده و سير در ملكوت جهان هستى بنمايى! محال است. به گفته خواجه در جايى:
|
زاهد ار راه به رندى نَبَرد معذور است |
عشق، كارى است كه موقوفِ هدايت باشد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.