جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٧ - غزل ٥٦٤ روزگارى است كه ما را نگران مى دارى
مَشِيَّتِهِ، وَمُسْتَقَرَّها إلى مَحَبَّتِهِ.»
[١]: (واى خدايى كه مخلوقات را آفريدى! ... سپس سرانجام تمام امور را به سوى خواست خويش، و جايگاهشان را به سوى محبّت و دوستى خود قرار دادى.- به گفته خواجه در جايى:
|
غلامِ نرگسِ مستِ تو تاجدارانند |
خراب باده لعلِ تو هوشيارانند |
|
|
به زير زلفِ دوتا، چون گذركنى بينى |
كه از يمين و يسارت چه بىقرارانند |
|
|
نه من بر آن گلِ عارض غزل سرايم و بس |
كه عندليب تو از هر طرف هزارانند |
|
|
خلاصِ حافظ از آن زُلفِ تابدار مباد! |
كه بستگانِ كَمَندِ تو رستگارانند[٢] |
|
|
پدرِ تجربه آخر تويى اى دل! ز چه روى |
طمعِ مهر و وفا زين پسران مى دارى؟ |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! سخن كوتاه كن و تمنّاى مهر و وفا از نيكو جمالان مدار، زيرا محبوب بىهمتاى در جمالت تا زمانى كه از عالم طبع كناره نگرفته اى به تو عنايت نخواهد داشت، بخواهد بگويد: زمانى حضرت دوست چهره مى نمايد كه از خويش رسته باشى. به گفته خواجه در جايى:
|
حجابِ چهره جان مى شود غبارِ تنم |
خوشا! دمى كه از اين چهره پرده برفكنم |
|
|
چگونه طوف كنم در فضاىِ عالَم قدس |
چو در سراچه تركيبِ تخته بندِ تنم |
|
|
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار |
كه با وجود تو كس نشنود زمن كه منم[٣] |
|
|
گرچه رندىّ و خرابى، گنهِ ماست همه |
عاشقى گفت: كه ما را تو بر آن مى دارى |
|
عزيزا! اگرچه صورتاً رندى و بيگانگى از عالم، و خرابى و تنها توجّه به تو داشتن و عشقت را اختيار نمودن بىآنكه از خويش گسسته باشيم، گناهى از جانب ما.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.