مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٩ - آشنایی با قران (١٠)
مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد ٢٨، ص: ٦٩
مقدمهاش را شنیدهاید: وقتی که ایشان به مرز عراق آمدند ]با لشکر حر بن یزید ریاحی مواجه شدند[ اگرچه آن وقت عراق کشور جداگانهای با حجاز نبود چون همه جزء قلمرو یک کشور بود ولی از نظر استانها و حکومتها عراق در قلمرو حکومت عبیدالله زیاد بود و حجاز در قلمرو حکومت او نبود. او بعد از آنکه آن تسلط را پیدا کرد و کوفه را زیر نفوذ خودش گرفت و جناب مسلم را شهید کرد، نگهبانان و مأموران زیادی به مرزهای عراق فرستاده بود که هرگاه حسین بن علی وارد عراق شد او را تحتالحفظ بگیرید و نزد من بیاورید. حرّ بن یزید ریاحی یکی از سرداران عبیدالله است. او را با هزار سوار مأمور کرده است و حرّ از شجاعترین و دلاورترین و بهترین فرماندهان کوفه به شمار میرود که ضربالمثل شجاعت است. دو سه روز قبل از جریان ورود به کربلا، روز بسیار گرمی است، نزدیک ظهر است، ابا عبدالله در حالی که با اصحاب خودشان دارند میآیند، به یکی از منازل بین راه که میرسند یکی از اصحاب ناگهان یک فریاد الله اکبر میکشد به علامت تعجب. دیگران میپرسند: الله اکبر چه بود؟ میگوید من با این سرزمین آشنا هستم، از آن دور، خیلی دورها، علائمی میبینم شبیه باغستان، مثل اینکه شاخههای درختی پیدا باشد. اینجا که چنین چیزی وجود نداشته. به او میگویند که بیشتر دقت کن، وقتی او و دیگران بیشتر دقت میکنند میگویند اشتباه کردهای، درخت و باغ کجاست؟! آنها سوارند که دارند میآیند، پرچمهای آنها و سرهای اسبهای آنهاست که از دور به نظرت میآید که اینها درخت است. معلوم بود قضیه چیست؛ چون خبر شهادت مسلم هم قبلا اعلام شده و به آن حضرت رسیده بود.
آنجا کوهی بود به نام ذیحَثم در طرف دست چپ، حضرت فرمود که به طرف این کوه بروید که در آنجا پشتتان به کوه باشد تا از یک طرف امنیت داشته باشید. به سرعت خودشان را کشیدند، آنها هم با سرعت بیشتر خودشان را رساندند. تا اینها رسیدند آنها هم رسیدند. حرّ به دستور عبیدالله زیاد خیلی به سرعت رانده و آمده است، وسط روز اسبها و مردهایش همه تشنه هستند. در منزل پیش، اباعبدالله دستور دادهاند که هرچه مشک هست، مشک ذخیره هم هرچه دارید، همه را آب کنید و بر این اسبها و شترهایی که یدک میکشید بار کنید و بیاورید. چندین برابر احتیاج خودشان آب برداشتند. حرّ و افرادش رسیدند، از وضع قیافهها و اسبهای اینها پیدا بود که همهشان تشنه هستند. اباعبدالله فرمود: به اینها آب بدهید، هم به مردشان هم به اسبشان، اینها را سیراب کنید. ظرفهایی که معمولا با خودشان داشتند همه را بیرون آوردند، ظرفهای تغارمانند، مرتب مشکها را در آنها خالی کردند و دادند این اسبها خوردند و با یک ظروف دیگری انسانها را سیراب کردند.
حضرت خودشان بر این کار نظارت میکردند. مردی میگوید من اسبم را آوردم آب بدهم، تا اسب یک نفس آب خورد خواستم اسب را ببرم، فرمود: نه، نگه دار، اسب خسته است، در حال