مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٨ - آشنایی با قران (١٠)
مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد ٢٨، ص: ١٤٨
عملاً متمایز میکند همین پنج تا سرانگشت و همین انگشتهاست. یعنی اگر این انگشتها با این وضعش که قدرتِ گرفتن و دادن و قدرت قبض و بسط و جمع شدن و به شکلهای مختلف ]در آمدن را دارد[ نمیبود ولو مغز انسان هر چه ترقی کرده و عقل انسان هر چه بالا بود دو چیز، دیگر وجود نداشت و امکان نداشت وجود داشته باشد: یکی نوشتن و دیگر صنعت. اگر نوشتن و صنعت را از بشر بگیرید یعنی تمام تمدن را یکجا از بشر گرفتهاید، یعنی بشر با حیوانات کاملاً علیالسویه است. اگر انسان به جای این سر انگشتها مثلاً سُم یا چیزی سُم مانند میداشت، همین قدر که قلم به دست بشر داده نمیشد علم نبود، چون قلم است که میتواند فراوردهها و مکتسبات بشر را ـ چه مکتسبات علمی و چه مکتسبات فنی ـ برای نسل بعد یادداشت کند و نسل بعد آنچه را که از نسل قبل آموخته است به نسل بعدش برساند. تمام این تمدن و فرهنگ و زندگی اجتماعی انسانی بلکه تمام انسانیت مولود همین سرانگشتها و همین انگشتها با این وضع مخصوص است. قرآن میفرماید آن جمع کردن ذرات که چیزی نیست، این سرانگشتها را هم با اینهمه ظرافت بار دیگر تسویه و تعدیل و ترکیب میکنیم مثل اولش.
ریشه انکار قیامت
بعد جمله عجیبی هست. چرا انسان منکر قیامت میشود و چرا قیامت را استبعاد میکند؟ چرا میآید این جور مسائل را مطرح میکند؟ بدیهی است که طرح این گونه مسائل اصلاً معقول و منطقی نیست که وقتی بحثی را راجع به کل جهان و راجع به خدای جهان مطرح کنند ]انسان انکار یا استبعاد کند.[ این خدایی که جهانِ به این عظمت را آفریده (و تو در یک قسمت کوچکی از جهان قرار گرفتهای و همه علم و اطلاعات و معلوماتت از جهان نسبت به آنچه که در جهان هست یک قطره هم در مقابل اقیانوس نیست و اصلاً قابل مقایسه نیست)، خدای جهان که خالق جهان است خبر داده که رستاخیزی هست، دیگر جای این مطلب نیست که یک کسی بیاید بگوید که آیا این کار شدنی است یا نشدنی؟ آخر تو شدنی و نشدنی را با مقیاس قدرت و توانایی و علم خودت میگویی. تو حساب کن که این امر با مقیاس ]قدرت و علم خدا شدنی است یا نه. [اگر ـ فرض کنید ـ پیغمبر به عنوان یک بشر میگفت که من در ده سال دیگر میخواهم مرده زنده کنم، و تو میگفتی که من نمیپذیرم (یک بشر را در مقابل خودت میدیدی) مانعی نداشت. یک بشر از آن جهت که بشر است میتواند توانایی بشر را مقیاس قرار بدهد. ولی وقتی پیغمبر میآید از خدا و از قدرت لایزال الهی خبر میدهد، دیگر برای انسان جای این جور حرفها نیست.
پس مسئله چیز دیگر است و آن این است: انسان گاهی یک نظریه را قبول میکند و یا رد میکند نه به دلیل منطقی بودن یا منطقی نبودن آن؛ اگر نظریهای را قبول میکند نه به دلیل منطقی