مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٢ - آشنایی با قران (١٠)
مجموعه آثار اسـتاد شهید مطـهری، جلد ٢٨، ص: ٨٢
گفت مثل اینکه خواب بودم مرا بیدار کردی، بعد این شعر را خواند :
اَلآنَ قَدْ عَلِقَتْ مَخالِبُنا بِهِ یرْجُو النَّجاةَ وَ لاتَ حینَ مَناصِ
گفت: الآن چنگالهایمان خوب به حسین بن علی بند شده. راه فرار بر او بسته است. این جمله را که از شمر شنید، ضمنآ نسبت به عمر سعد هم ناراحت شد که اینها چیست که تو برای من مینویسی؟! برداشت یک نامه تندی به عمر سعد نوشت که ما تو را نفرستادیم آنجا برای ما مصلحتاندیشی بکنی، اینها چیست برای من مینویسی؟! تو مأمور یکی از دو کاری: یا باید حسین بن علی را بکشی و سرش را برای من بفرستی، یا خودش را کتبسته تحویل من بدهی. اگر حاضری دستور ما را اجرا کنی اجرا کن، حاضر نیستی ما شخص دیگر را به امارت جیش منصوب میکنیم. یک نامه هم محرمانه نوشت، به دست خود شمر داد و گفت: آن نامه من را به او بده، اگر قبول کرد که بسیار خوب او امیر باشد تو هم امر او را اطاعت کن، اگر دیدی قبول نمیکند فورآ این حکم را بیرون بیاور، گردنش را بزن، سرش را برای من بفرست و خودت امیر جیش باش.
وقتی که شمر نامه اول را به عمر سعد داد، او خواند و یک نگاهی به سراپای شمر کرد، گفت : تو نگذاشتی، من میفهمم، این وسوسه را تو کردی. شمر گفت: حالا به هرحال چه کار میکنی؟ دستور امیر را اجرا میکنی یا نه؟ او هم حدس زد که اگر بگوید نه چه خواهد شد، گفت: البته اجرا میکنم. شمر گفت: بسیار خوب، تکلیف من چیست؟ گفت: تو امیر و فرمانده پیادگان باش.
عصر تاسوعا
شمر با هزار نفر در همین روز تاسوعا وارد کربلا شد. دستور ابن زیاد هم بسیار اکید و شدید بود که به سرعت و فوریت باید اجرا بشود. عصر روز نهم است. عمر سعد برای اینکه از شمر کم نیاورده باشد و برای اینکه نزد ابن زیاد شهادت بدهند که دستور شما را خیلی خوب اجرا کرد فورآ دستور داد که به لشکریان بگویید که حرکت کنند و همین الآن حمله کنند. نزدیک غروب آفتاب است. اباعبدالله (ع) در آن وقت در جلو یکی از خیمهها در حالی که شمشیر را روی زانوهایش گذاشته و نشسته بود و دستهایش را روی شمشیر و سرش را روی دستش تکیه داده بود خوابش برده بود. یک وقت صدای همهمه لشکر و صدای سم اسبها و صدای بهم خوردن اسلحه برخاست، و سی هزار نفر مکمَّل شده بودند، درست مثل دریایی که موج بزند و بخروشد. اینها هم که ]افراد جنگاورشان [یک جمعیت ٧٢ نفری بودند که برخی از آنها هم بچه بودند. میگویند مردهایشان در حدود شصت نفر بیشتر نبودند، باقی دیگرشان یک عده زن و بچه بودند. زن هم زیاد نبوده، یک عده معدودی بودند. بچه هم کم بود. یعنی همه نفوسشان، زن و مرد و بچهشان شاید به صد نفر نمیرسید. آنها دور تا دور اینها بودند، حلقه را تنگتر و تنگتر کردند.