مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٤٢ - عرضی و ذاتی
در مورد انسان بگوییم: این انسان، انسان است، حیوان ناطق است، یا بگوییم ضاحک و خندان است، یا مسلمان است، یا آسیایی است و یا فارسی زبان است. یا فرضاً مثلثی داریم؛ این مثلث سه گوش دارد و شکلی است که سه ضلع به آن احاطه کرده؛ میگوییم زوایای مثلث مجموعاً ١٨٠ درجه است، و یا خواص دیگری برای مثلث ذکر میکنیم. این چیزهایی که برای یک شیء ذکر میکنیم و بر آن حمل میکنیم چند جور است. بعضی چیزها را که بر یک شیء حمل میکنیم یک امر مفارق است؛ مثل «انسان عالم است». قبلًا انسان خودش خودش بود ولی عالم نبود، حالا عالم هم هست. علم یک امر جدا ناشدنی از انسان نیست. این یک قسم است.
نوع دیگر اوصافی است که جدا ناشدنی از شیء است و لازمه ذات شیء است و محال است که جدا بشود و در عین حال عقل اگر بخواهد آن را از خود شیء جدا فرض کند، خودش را جدای از خودش فرض نکرده است، بلکه چیزی را که به شیء چسبیده است، جدا فرض کرده است. مثلًا اگر مثلث و ١٨٠ درجه بودن را در نظر میگیریم و میگوییم هر مثلثی ضرورتاً ١٨٠ درجه است، و یا چهارتا بودن و جفت بودن را در نظر میگیریم و میگوییم هر چهارتایی ضرورتاً جفت است، چنانچه فرضاً در تحلیل عقلی جفت بودن را از چهار بگیریم یعنی آن را جدای از چهار فرض کنیم و ١٨٠ درجه بودن را از مثلث بگیریم و مثلًا آن را ١٨١ درجه فرض کنیم چنین نیست که چهار را از چهار و مثلث را از مثلث گرفته باشیم؛ چنین نیست که مثلث مثلث نیست؛ خودش را از خودش نگرفتهایم، بلکه چیزی را از آن گرفتهایم.
اما در میان معانیای که بر مثلث و بر چهار منطبق است بعضی معانی است که خود مثلث قائم به آنهاست که فرضاً اگر آن را از مثلث بگیریم چنین نیست که چیزی را از مثلث گرفتهایم، بلکه خود معنای مثلث در ذهن ما منهدم میشود. مثل اینکه عدد بودن را از چهار بگیریم. چهار بودن چهار و عدد بودنش، چیزی که برای آن ثابت باشد نیست بلکه چهار یعنی عددی که واحدها آن قدر در آن وجود دارد که به آن «چهار» گفته میشود. عدد بودن جزء ذات چهار است و اگر عدد بودن را از آن بگیریم خودش را از خودش گرفتهایم.
در امور اعتباری هم مثال ذکر کنیم. مثلًا در نماز ده جزء داریم: نیت، تکبیر، رکوع، سجود و ...؛ بعد میگوییم نماز یا فرادی است و یا به جماعت، یا قصر است و یا تام، یا با خضوع و خشوع است و یا بیخضوع و خشوع، یا با حضور قلب است و