مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٤ - اشتراک لفظی اصطلاح « تضاد »
می شود به تغییرات ماهوی. این حرف درستی است؛ آنچه که شما میگویید واقعیتش این است.
- مثال هگل را میشود به این نحو توجیه کرد که فقط از نظر ازدیاد گرما به آب نگاه نکنیم، وقتی که به آب گرما میدهیم انبساط هم پیدا میکند.
استاد: من به این مطلب توجه داشتم ولی فعلا از آن نظر مورد توجه نیست. ممکن است انبساط هم پیدا کند ولی هگل نمیخواست بگوید که آبْ این درجه انبساط پیدا میکند بعد این درجه انبساطش تبدیل میشود به آن. اگر چنین گفته بودند حرفی نداشتیم، ولی حرف هگل و حرف شاگردان و پیروان هگل این نیست. آنها همین تغییر حرارتی را میگویند تغییرات کمی. حرف من این بود که قدمای ما این تغییرات کیفی را مقدمهای برای تغییر ماهوی میدانند و این با حرفی که امروز هگل و هگلیستها و ماتریالیستها و دیالکتیسینها آن را گذار از کمیت به کیفیت میدانند یک مطلب است با این تفاوت که آنها حرف خودشان را با تعبیر فلسفی غلطی ادا میکنند و ما حاضر نیستیم که حتی آن اشتباه تعبیری را در اینجا داشته باشیم.
- چون این بحث درمیان است بنده هم این سؤال را بکنم که آیا با مبانی ماتریالیستهای پیرو هگل اصلًا قول به «کیفیت» به عنوان یک امر مستقل در وجود، معنی دارد؟ زیرا اینها «کیفیت» را از یک طرف فقط انعکاس ذهنی کمیت خارجی میدانند و ...
استاد: خیر، این ماتریالیستها این را نمیگویند. اصلا منطق دیالکتیک با آن منطقی که آن را «منطق مکانیک» میگویند فرقش همین است. آن حرفی که شما میگویید حرفی است که به اصطلاح ماتریالیستهای قرن هجدهم میگفتند که تمام تغییرات را در نهایت امر به تغییرات مکانیکی برمیگرداندند و با تغییرات مکانیکی توجیه میکردند. اما اینها تغییرات را به اصطلاح خودشان دینامیکی، درونی و دیالکتیکی میدانند، و در تغییر دیالکتیکی یک اصل دیالکتیک در اصطلاح آنها مسأله گذار از کمیت به کیفیت است یعنی تغییر ماهیت دادن؛ و آن نتیجه نهاییای که آنها میگیرند از همین جا میگیرند، چون همه را در جامعه پیاده میکنند، بعد میگویند جامعه هم همینطور است؛ در هر دورهای تغییراتش در آغاز حالت کمّی و تدریجی دارد، بعد با انقلاب تغییر ماهوی پیدا میکند و از درونش اصلا ماهیتش عوض میشود. وقتی که ماهیتش عوض میشود روبناها هم عوض میشود: فلسفه عوض میشود، هنر عوض میشود، حقوق عوض میشود، اخلاق عوض میشود، روابط همه عوض میشود، دین و مذهب در آن دورههایی که باید دین و مذهب باشد عوض میشود، در آن دورهای هم که نباید باشد اساساً نیست؛ اصلا جامعه ماهیتش عوض میشود (چون آخرین نتیجهای که میخواهند بگیرند راجع به جامعه است). مثلا اگر شما بگویید جامعه کاپیتالیستی همان جامعه فئودالیستی است و فقط یک تغییر سادهای در آن رخ داده است میگویند: نه، تو اشتباه میکنی اصلا ماهیت این غیر از ماهیت آن است. این مثل این است که شما بگویید