مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٨ - وجود بنفسه و وجود بغیره
کنیم میبینیم که این حقیقت حقیقتی نیست که لازم باشد چیز دیگری وجود داشته باشد تا این حقیقت حالت آن باشد. یا در مورد انسان اینطور نیست که لازم باشد چیزی غیر از خود انسان باشد که این انسان مال آن باشد آن گونه که در مورد بلندی باید یک ذاتی غیر از بلندی باشد که این بلندی به آن تعلق یافته باشد. انسان، جسم وامثال اینها ذاتهایی نیستند که به غیر خودشان تعلق گرفته باشند.
٢. «لغیره» مانند اعراض، که «وجود فی نفسه لغیره» را میگویند «وجود رابطی»، ولی «وجود فی نفسه لنفسه» دیگر اسم خاصی ندارد، همین قدر به آن میگویند «وجود نفسی».
وجود بنفسه و وجود بغیره
وجود فی نفسه لنفسه باز بر دو قسم است؛ یا بنفسه است یا بغیره.
در تقسیم دوم گفتیم که وجود فی نفسه یا قائم به یک موضوع است و برای شیء دیگر است یعنی حالت شیء دیگر است (مانند همان مثالی که در مورد بلندی زدیم) و یا قائم به ذات است مثل همه جوهرها. جوهر آن است که حالت شیء دیگر نیست. پس مسأله لنفسه و لغیره به این بستگی داشت که آیا آن وجود، قائم به ذات است به معنی اینکه حالت شیء دیگر نیست یا قائم به غیر است به معنی اینکه حالت شیء دیگر است. اما مسأله وجود بنفسه و بغیره این است که تازه آن چیزی که حالت شیء دیگر نیست و بینیاز از موضوع است دوگونه قابل تصور است:
١. بی نیاز از علت هم هست، یعنی همان طورکه بینیاز از محل و موضوع است بی نیاز از علت هم هست.
٢. بی نیاز از علت نیست.
بی نیازی از محل- یا موضوع به اصطلاح اینها- یک مسأله است و بینیازی از علت یک مسأله دیگر. این است که میگویند «وجود فی نفسه لنفسه» یا بنفسه هم هست یعنی از نظر علت هم قائم به ذات است و بینیاز از علتِ ماوراء خود است، یا نه، از نظر علت بینیاز نیست؛ از نظر محل بینیاز است ولی از نظر علت بینیاز نیست که آن را میگویند «وجود فی نفسه لنفسه بغیره».
بنابراین جواهر عالم، یعنی ممکناتی که از نوع جوهر هستند، وجود فی نفسه