مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٥٣ - تقریر نظریه متکلمین بر اساس بیان غزالی
پس اگر ما زمان را مستقل از عالم ندانیم و زمان را هم جزء عالم به حساب آوریم دیگر سخن از مرجح در اینجا معنی ندارد. پس آن وقت سخن باید درباره چه چیزی باشد؟ باید سخن درباره آن مطلب باشد که باز فلاسفه روی آن بحث کردهاند:
«فی أنّ الزمان یمتنع ان یکون له طرف موجود» یعنی زمان بر خلاف مکان، محال است که یک طرف و نهایت بالفعل داشته باشد.
در مکان، نهایت بالفعل داشتن اشکالی ندارد کمااینکه نهایت بالفعل ایجاد کردن هم اشکالی ندارد. مثلًا این شیء را به عنوان یک شیء مکانی که درنظر بگیرید اینجا یک حد شیء است و آنجا حد دیگر شیء است؛ این طرف یک حدش، آن طرف یک حدش و آن طرف دیگر یک حد دیگر آن است. این شیء را من میتوانم به دو قسمت تقسیم کنم. پس از تقسیم، این قسمت جدا از آن قسمت قرار میگیرد و آن قسمت هم جدا از این قسمت قرار میگیرد. کل عالم را هم که درنظر بگیریم عالم میتواند نهایت مکانی بالفعل داشته باشد یعنی میتواند به صورت یک کره وجود داشته باشد که قهراً وقتی به این صورت وجود داشته باشد متناهی است.
ولی زمان قابل جدا کردن نیست. آیا میشود زمان را همینطور که در حال گذشتن است [قطع کنیم]؟ مثلًا فرض کنید یک امتداد و کششی همینطور از صبح آمده تا رسیده است به اینجا، درست سر ساعت ١٢ با یک وسیلهای این زمان را قطع کنیم و ببُریم تا میان دو جزئش فاصله بیفتد، یک قسمت آن طرف قرار بگیرد و یک قسمت این طرف و این وسط بدون زمان خالی بماند. چنین چیزی محال است.
همچنین محال است که زمان طرف داشته باشد به معنی اینکه ابتدا داشته باشد، و طرف داشته باشد به معنی اینکه انتها داشته باشد. پس بهتر است که ما بحث را از