مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥٨ - نظریه پنجم نظریه فلاسفه اسلامی
و اینها با عالم خارج هیچ ارتباطی ندارند. «ارتباط ندارند» به این معنی که صورت هیچ امر خارجی نیستند بلکه همانطور که این شیء وقتی که در خارج وجود عینی دارد به حکم وجود عینیاش یک سلسله صفات و احکام و آثار پیدا میکند که این صفات و احکام و آثار، دیگر در ذهن نیست و این شیء که در ذهن میآید مجرد از این آثارش میآید، همانطور وقتی که همین شیء در ذهن میآید یک سلسله احکام و آثار ذهنی پیدا میکند که باز آن احکام و آثار ذهنی ربطی به خارج ندارد.
اینها را «معقولات ثانیه منطقی» مینامند. مثلًا ما تصوری از کلیت [١] داریم، کلی بودن نه کل بودن، کلی بودن به معنی عام بودن. حتی جزئی بودن به معنی «امتناع صدق بر کثیرین داشتن» هم از همین قبیل است. صفت جنس بودن یا نوع بودن، صفت معرّف بودن (اینکه در تعریفات، یک چیز معرِّف است و یک چیز معرَّف)، همچنین صفت قیاس بودن، صفت حجت بودن، همه اینها یک سلسله صفاتند برای [برخی] امور پس از آنکه از خارج وارد ذهن میشوند؛ یعنی فقط وجود ذهنی اشیاء است که این صفات را دارد نه وجود عینی آنها.
فلاسفه ما مدعی هستند- و ادعایشان درست هم هست- که تمام آنچه به منطق مربوط است از این مقوله است. اصلًا کلیت یک صفت ذهنی است برای وجود اشیاء در ذهن. انسان در ذهن دارای کلیت است ولی انسان در خارج کلی نیست. انسان در خارج هست، اما انسان در خارج کلی نیست؛ کلیتش مربوط به عالم ذهن است.
انسان را ببرید در ذهن میشود «کلی»، بیاورید در خارج دیگر «کلی» نیست.
پس اینها یک سلسله معانی هستند که قضایایی را که از این معانی تشکیل میشود «قضایای ذهنی» میخوانیم و اینها را به خارج هیچ سرایت نمیدهیم. ما نمیگوییم انسان در خارج کلی است. اصلًا همیشه این معانی و این صفات را از شیء خارجی نفی میکنیم: انسان در خارج کلی نیست؛ حیوان در خارج جنس نیست؛ انسان در خارج نوع نیست. اینکه مثلًا میگوییم «سقراط انسان است و انسان ناطق است پس سقراط ناطق است» این سقراطی که در خارج انسان است «صغری» نیست و این انسانی که در خارج ناطق است «کبری» نیست، بلکه «سقراط انسان است» با وصف ذهنیتش صغری است و «انسان ناطق است» در عالم.
[١]. که این «کلیت» و بعضی مفاهیم دیگرِ نظیر آن را کانت در ردیف همان مقولات خودش شمرده است.