اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٢٣٥ - بررسى كلام مرحوم آخوند
و صنفى- كه در آنها تكثر مطرح است- مانعى ندارد. انسان در آنِ واحد هم عالم است و هم جاهل. عالم به لحاظ بعضى از افراد و جاهل به لحاظ بعضى ديگر از افراد. آنجا كه متباينان و متناقضان و متضادان نمىتوانند جمع شوند، واحد حقيقى است. يك جسم خارجى نمىتواند در آنِ واحد، هم ابيض باشد و هم اسود. امّا طبيعت جسم، هم ابيض است و هم اسود. يعنى بعضى از مصاديق آن معروض بياض و بعضى معروض سواد است. پس حل مسأله تضاد به لحاظ اين است كه طبيعت جسم، واحد حقيقى نيست بلكه داراى تكثر است و افراد و مصاديق متعددى دارد لذا به لحاظ بعضى از مصاديق خود معروض بياض و به لحاظ بعضى از مصاديق معروض سواد است. حال كه مسئله در ارتباط با ناطق و ناهق و سواد و بياض به اين صورت است چرا وقتى پاى وجود و عدم مطرح مىشود، حساب ديگرى براى آن باز كنيم؟ وجود و عدم هم مثل ساير عناوين است. طبيعت انسان، در آنِ واحد هم وجود دارد و هم معدوم است. وجودش به لحاظ بعضى از افراد است كه در خارج وجود دارند و عدمش به لحاظ افرادى است كه وجود پيدا كرده و معدوم شدهاند و يا اصلًا وجود پيدا نكردهاند. ميليونها فرد ديگر فرض مىشود كه امكان وجود داشتهاند ولى وجود پيدا نكردهاند. نتيجه بحث در ارتباط با احتمال دوّم: از آنچه گفته شد نتيجه مىگيريم كه احتمال دوّم نمىتواند مورد قبول عقل باشد.
عقل، چنين فرقى بين وجود و عدم نمىگذارد كه در مورد «وجود طبيعت» بگويد:
«الطبيعة توجد بوجود فرد ما» امّا وقتى نوبت به «عدم طبيعت» مىرسد بگويد:
«الطبيعة لا تنعدم إلّا بانعدام جميع الأفراد». عقل از- از اين جهت- فرقى بين وجود و عدم نمىبيند. همانطور كه وجود زيد را وجود انسان مىداند، عدم زيد را هم عدم انسان مىداند. وجود بكر، وجود دوّم انسان و عدم بكر هم عدم دوّم انسان است و ...
هريك از افراد همانطور كه مضاف اليه وجود قرار مىگيرد، مضاف اليه عدم هم قرار مىگيرد و طبيعت هم چون با اينها متحد است و هر وجودى تمام طبيعت است نه بعض طبيعت، لذا وجود هركدام براى وجود تمام طبيعت و عدم هركدام براى عدم