اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٢٣٤ - بررسى كلام مرحوم آخوند
وجودات متعدّدى- به حسب تعدّد مصاديق- است»، ولى وقتى به ناحيه عدم مىرسيد مىگوييد: «بايد همه افراد انسان منتفى شوند تا عدم انسان صدق كند»؟ همين زيد كه با وجودش حكم به وجود انسان مىكنيم چرا با عدمش حكم به عدم انسان نمىكنيم؟
آيا زيد در اينجا انسانيت را از دست داد؟ آيا زيد، ديگر انسان كامل نيست؟ روشن است كه عقل- با آن دقتى كه دارد- نمىتواند اين فرق را بپذيرد. عدم و وجود با هم متناقض مىباشند. وقتى در ناحيه وجود مسأله تكثر ملاحظه شد، در ناحيه عدم هم بايد به همان كيفيت مسأله تكثر ملاحظه شود. همانطور كه در ناحيه وجود، وقتى زيد وجود پيدا كرد، مىگوييم: «انسان، وجود پيدا كرده است» بايد با عدم زيد هم بتوانيم بگوييم: «انسان، معدوم شده است». اشكال: ممكن است كسى بگويد: در اين صورت بايد ملتزم شويم كه طبيعت انسان، در آنِ واحد اتصاف به متناقضين دارد، يعنى مثلًا به جهت وجود زيد، طبيعتْ متصف به وجود است و به خاطر عدم عَمرو، طبيعتْ متّصف به عدم است. پاسخ اين اشكال- با توجه به بعضى از مسائل كه نزد ما مسلّم است- روشن است. انواع يك جنس، با وجود اين كه بينشان تباين وجود دارد ولى در عين حال در آن جنس با هم قابل اجتماع شدهاند. حيوان ناطق و حيوان ناهق دو نوع از انواع حيوان هستند و بين آنها تباين كلّى وجود دارد و حتى يك فرد از افراد حيوان ناطق وجود ندارد كه بتوان برآن حيوان ناهق را منطبق كرد. همانطور كه حتّى يك فرد از افراد حيوان ناهق وجود ندارد كه بتوان برآن حيوان ناطق را منطبق كرد. ولى در عين حال اين دو در يك جنس قابل اجتماع شدهاند. اگر سؤال شود: «آيا حيوان، ناطق است يا ناهق؟» نمىتوان گفت: «حيوان، ناطق است»، همانطور كه نمىتوان گفت: «حيوان، ناهق است» بلكه جواب داده مىشود: «حيوان، هم ناطق است و هم ناهق» ناطق به اعتبار يك نوع و ناهق به اعتبار نوع ديگر است. پس چرا متباينين در اينجا اجتماع پيدا كردهاند؟ جهتش اين است كه مسأله تباين، تضاد و تناقض در واحد حقيقى امكان اجتماع ندارد ولى در واحد جنسى و نوعى