اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ١٤٩ - احتمال پنجم مرحوم آخوند فرموده است
«وجودْ وقتى به طبيعت و ماهيت اضافه مىشود، معنايش اين است كه وجودْ عارض بر ماهيت است نه اين كه وجودْ جزء ماهيت باشد». وقتى در باب وجود اينگونه شد، در باب طلب هم همينطور است، يعنى طلبْ عارض ماهيت مىشود. پس چرا شما از طرفى وجود و طلب را- در يك رديف- از ماهيت سلب مىكنيد و از سوى ديگر مىگوييد: «طلبْ نمىتواند به ماهيت اضافه شود امّا وجود مىتواند اضافه شود»؟ حتى ايشان تصريح مىكند كه «امر مىتواند به طبيعت تعلّق بگيرد امّا طلب نمىتواند، زيرا در خود امر معناى وجود هست و امر به معناى «طلب وجود طبيعت» است ولى در طلبْ معناى وجود نيست». ما سؤال مىكنيم: «چه فرقى بين طلب و وجود است كه وجود قابل اضافه به طبيعت است ولى طلب قابل اضافه نيست؟». ثانياً: در اينجا بايد ببينيم آيا مراد فلاسفه از عبارت «الماهية من حيث هي هي ليست إلّا هي» چيست؟ مقصود فلاسفه از اين عبارت اين است كه ماهيت در مقام ذات و ذاتيات، فقط محصور به خودش مىباشد. وقتى ما ماهيت انسان را ملاحظه مىكنيم، در مقام ملاحظه ماهيت، چيزى غير از جنس و فصل مطرح نيست و ما مىتوانيم امور خارج از جنس و فصل را نفى كنيم. بنابراين وقتى سؤال شود كه آيا وجود، چه نقشى در ارتباط با ماهيت انسان دارد؟ جواب مىدهيم: وجود، خارج از دايره ماهيت انسان است. چون وجود، نه جنس انسان است و نه فصل آن. در مورد عدم نيز همينطور است. و در همين مرحله ذات و ذاتيات است كه متناقضين را سلب مىكنيم و الّا اگر با ملاحظه خارج باشد نمىتوان آنها را سلب كرد، زيرا در خارج، ماهيتْ يا موجود است و يا معدوم و نمىتواند نه موجود باشد و نه معدوم. «طلب» هم مانند «وجود» است، زيرا هيچيك از مطلوب بودن و غير مطلوب بودن، در ماهيت دخالت ندارند. بنابراين عبارت «الماهية من حيث هي هي ليست إلّا هي» مربوط به مقام ذات و ذاتيات است و ربطى به اين ندارد كه آيا طلب مىتواند به طبيعت تعلّق بگيرد يا نه؟ مگر كسانى كه مىخواهند طلب را به طبيعت متعلّق بدانند، مىخواهند بگويند: «طلب، جزء ماهيت