تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٠ - تحرك بدن از انديشه و خوبى و پليدى آن مربوط به محتويات روان آدمى ، و روان آدمى محصولى از ماده بوده و آن چه كه ما فوق ماده است به سطح عميق قلب آدمى مربوط است
آنها به فعاليت پرداخته است . -
گر بود انديشه ات گل گلشنى ور بود خارى تو هيمهء گلخنى
و به قول عبد الرحمن جامى -
گر در دل تو گل گذرد گل باشى ور بلبل بىقرار بلبل باشى
٣ - منبعى كه نسيم انديشه را به وزيدن وادار مى كند ، به طور مستقيم از طبيعت و شئون آن برخوردار نمى شود ، زيرا ماده و قوانين آن كه مجموعا طبيعت ناميده مى شود ، با هويت انديشه و منبع آن قابل مقايسه نيست ، زيرا ماده داراى كميت و كيفيت و ناخود آگاه اولًا خشونت مقوله هاى خود را از دست مى دهد ، تا به پديدهء حيات تبديل شود ، پس از آن كه به پديدهء حيات تبديل شد ، با شرايط معينى به فعاليتهاى مغزى تحول مى يابد ، فعاليتهاى مغزى اگر چه با تماس با طبيعت خارجى بروز مى كند ، ولى بدان جهت كه طبيعت خارجى نه تنها با آن فعاليتها سنخيت ندارد ، بلكه با خود پديدهء حيات هم فاصلهء كيفى زيادى گرفته است ، لذا مى توان گفت مشرق و مغرب خود انديشه در ميان مادى مغز نامعلوم است .
٤ - با همهء اين احوال -
خود جماد است و بود شرقش جماد جانِ جانِ جان بود شرقش فؤاد
اين مطلب را هم جلال الدين در گذشته با بيانات گوناگونى گوشزد كرده است ، از آن جمله :
موج خاكى فكر و فهم و وهم ماست موج آبى صحو و سكر است و فناست
به نظر مى رسد كه مقصودش از جماد در بيت مورد تحليل و موج خاكى در بيت فوق اعم از طبيعت و محصولش باشد ، زيرا چنان كه در بيت دوم از ابيات مورد تحليل مى گويد :
مشرق اين باد فكرت ديگر است مغرب اين باد فكرت ز ان سر است
فعاليت انديشه را ما فوق ماده و نمودهايش مى داند ، و با همين تفسير است كه مى توان تو هم تناقض در ابيات جلال الدين را بر طرف ساخت . به اين بيان كه : -