تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٥ - جواب دهرى كه منكر الوهيت است و عالم را قديم مى گويد
((٢٨٥٣)) نيست پيدا سرّ گفتوگوى من جز كه زردى و نزارى روى من
((٢٨٥٤)) اشك خون بر رخ روانه مى رود حجت حسن و جمالش مى شود
((٢٨٥٥)) گفت من اينها ندانم حجتى كه بود در پيش عامه آيتى گر بيارى من كنم آن را قبول ور نه كوته كن سخن با عرض و طول
((٢٨٥٦)) گفت چون قلبى و نقدى دم زنند كه تو قلبى من نكوى و ارجمند
((٢٨٥٧)) هست آتش امتحان آخرين كاندر آتش در فتند آن دو قرين
((٢٨٥٨)) عام و خاص از حالشان عالم شوند از گمان شك سوى ايقان روند
((٢٨٥٩)) آب و آتش آمد اى جان امتحان نقد و قلبى را كه آن باشد نهان
((٢٨٦٠)) تا من و تو هر دو در آتش رويم حجّت باقىّ حيرانان شويم
((٢٨٦١)) يا من و تو هر دو در بحر اوفتيم چون درِ دعوى من و تو كوفتيم
((٢٨٦٢)) هم چنان كردند و در آتش شدند هر دو خود را بر تف آتش زدند فلسفى را سوخت خاكستر شد او متقى را ساخت تازه تر شد او
((٢٨٦٣)) آن خدا گوينده مرد مدّعى رست و سوزيد اندر آتش آن دعى
((٢٨٦٤)) از مؤذن بشنو اين اعلام را كورى افزون روان خام را
((٢٨٦٥)) كه نسوزيدست اين نام از اجل كش مسمى صدر بودست و اجل صد هزاران روح شد دل داده اى در ره او سر بسر افتاده اى
((٢٨٦٦)) صد هزاران زين رهان اندر قران بر دريده پرده هاى منكران
((٢٨٦٧)) چون گرو بستند غالب شد صواب در دوام معجزات و در جواب
((٢٨٦٨)) فهم كردم كان كه دم زد از سبق در حدوث چرخ پيروز است و حق
((٢٨٦٩)) حجت منكر هماره زرد رو يك نشان بر صدق اين انكار كو
((٢٨٧٠)) يك مناره در ثناى منكران كو درين عالم كه تا باشد عيان
((٢٨٧٣)) سكهء شاهان همى گردد دگر سكهء احمد ببين تا مستقر
((٢٨٧١)) منبرى كو كه در آن جا مخبرى ياد آرد روزگار منكرى
((٢٨٧٢)) روى دينار و درم از نامشان تا قيامت مى دهد از حق نشان