تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨٥ - تفسير ابيات
ناگهان عبد المطلب صدايى از درون بيت شنيد كه مى گفت : آن طفل دردانه هم اكنون رخ خواهد نمود . نگران مباش ، زيرا -
با دو صد اقبال او محفوظ ماست با دو صد طلب [١] ملك محفوظ ماست
او انسانى خواهد گشت كه ظاهرش در همهء عالم كيهانى مشهور ، ولى باطنش از همه مخفى خواهد بود . آن آب و گل را بنگر كه چگونه به طلا و معدن سنگهاى گران قيمت مبدل ساختهايم اين است كار ما زرگر ازل و ابد . آن گاه ما همان آب و گل را به موجوداتى مبدل مى سازيم كه از آنها خلخال و انگشترى مى سازند گاهى به شكل حمايل شمشير ، گاه ديگر بندى بگردن شيران درنده اش مى سازيم همچنين -
گه ترنج تخت بر سازيم ازو گاه تاج فرقهاى ملك جو
اينها كه شنيدى مجملى از فعاليتهاى مفصل ما است .
ما با اين خاك كه زير پاى تو گسترده است عشقها داريم ، چرا ؟ براى اين كه اين خاك تيرهء محقر تسليم بارگاه ما گشته است .
گاهى از اين خاك سرورى مانند محمد صلى الله عليه و اله از او بيرون مى آوريم ، گاهى هم او را در مقابل آن سرور واله و عاشق مى نماييم ، به طور كلى -
صد هزاران عاشق و معشوق ازو در فغان و در سير و جستجو
اين است كار ما ، بگذار كوردلان از كارهاى ما غافل بمانند و اشتياقى بدرك آن نداشته باشند . عبد المطلب ، هيچ مى دانى چرا اين همه فضيلت و بركت به خاك دادهايم ؟ -
اين فضيلت خاك را ز ان رو دهيم ز انكه نعمت پيش بىبرگان نهيم ز انكه دارد خاك شكل اغبرى وز درون دارد صفات انورى
ظاهر خاك تيره چيزى است ، باطنش چيز ديگر . اين ظاهر و باطن دايماً در
[١] طلب دسته جوقه .