تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٦ - تفسير ابيات
زين خبر خون شد دل دريا و كان زين خبر لرزان شود هفت آسمان
هنگامى كه پير مرد اين سخنان را از سنگ بتها شنيد . عصا از دست انداخت و از شكوه و هول و هراس آن صداها دندانهايش بهم مى خورد . لرزش آن پير مرد -
آن چنان كاندر زمستان مرد عور او همى لرزيد و مى گفت اى ثبور (
واى ) چون حليمه لرزيدن و ترس پير مرد را ديد ، به كلى خود را گم كرد و تدبير و انديشه اش را از دست داده و گفت : اى پير مرد ، من در رنج و محنت و تحير غوطه ورم ، زيرا - گاهى بادها با من سخنورى مى كنند و گاه ديگر سنگها بيان اديبانه با من در ميان مى گذارند ، باد به وسيلهء همين حروف و كلمات سخنها با من مى گويد ، سنگ و كوه جامد حقيقت موجودات را بمن قابل فهم مى سازد . گاهى موجودات غيبى با لباسهاى سبز طفلم را از من مى ربايند . من با مشاهدهء اين احوال شگفت انگيز -
از كه نالم با كه گويم اين گله من شدم سودايى اكنون صد دله
غيرت اين امر ما وراى طبيعى نمى گذارد كه لب به شرحش باز كنم . تنها يك جمله بتو مى گويم ، طفل من گم شده است . اگر غير از اين جملهء مختصر چيزى بگويم مرا بزنجير ديوانگى خواهند بست .
پير در جواب حليمه مى گويد : اى حليمه ، شاد باش و سجدهء شكر به جاى آور اين قدر روى خود را مخراش و -
غم مخور ياوه نگردد او ز تو بلكه عالم ياوه گردد اندرو
بيم و هراسى بدل راه مده ، زيرا -
هر زمانش از رشك غيرت پيش و پس صد هزاران پاسبان است و حرس
مگر نديدى كه آن همه بتهاى ذو فنون چگونه با شنيدن نام طفل تو سر نگون گشتند ؟ هم اكنون آغاز دوران بس شگفت انگيزى فرا رسيده است ، من كه پير