تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١٢ - قصه فرزندان عزير عليه السلام كه از پدر مى پرسيدند گفت آرى از عقب من مى آيد بعضى كه شناختندش بىهوش شدند و بعضى نشناختند مى گفتند خود مژده داد اين بىهوشى چيست
قصه فرزندان عزير عليه السلام كه از پدر مى پرسيدند گفت آرى از عقب من مى آيد بعضى كه شناختندش بىهوش شدند و بعضى نشناختند مى گفتند خود مژده داد اين بىهوشى چيست
((٣٢٧١)) هم چو پوران عزير اندر گذر آمده پرسان ز احوال پدر
((٣٢٧٢)) گشته ايشان پير و باباشان جوان پس پدرشان پيش آمد ناگهان
((٣٢٧٣)) پس بپرسيدند ازو كاى رهگذر از عزير ما عجب دارى خبر
((٣٢٧٤)) كه كسىمان گفت كامروز آن سند بعد نوميدى ز بيرون مى رسد
((٣٢٧٥)) گفت آرى بعد من خواهد رسيد آن يكى خوش شد چو اين مژده شنيد
((٣٢٧٦)) بانگ مى زد كاى مبشّر باش شاد و ان دگر بشناخت بىهوش اوفتاد
((٣٢٧٧)) كه چه جاى مژده است اى خيره سر كه در افتاديم در كان شكر
((٣٢٧٩)) كافران را درد و مؤمن را بشير ليك نقد حال در چشم بصير
((٣٢٨٠)) ز انكه عاشق در دم نقد است مست لاجرم از كفر و ايمان برتر است
((٣٢٨١)) كفر و ايمان هر دو خود دربان اوست كاوست مغز و كفر و دين او را دو پوست
((٣٢٨٢)) كفر قشر خشك رو بر تافته باز ايمان قشر لذت يافته
((٣٢٨٤)) مغز خود از مرتبهء خوش برتر است قشر پيوسته به مغز جان خوش است
((٣٢٨٥)) اين سخن پايان ندارد باز گرد تا بر آرد موسيم از بحر گرد
((٣٢٨٦)) در خور عقل عوام اين گفته شد از سخن باقى آن بنهفته شد
((٣٢٨٧)) زرّ عقلت ريزه است اى متهم بر قراضه مهر سكَّه چون نهم
((٣٢٨٨)) عقل تو قسمت شده بر صد مهم بر هزاران آرزو و طمّ و رم
((٣٢٨٩)) جمع بايد كرد اجزا را به عشق تا شوى خوش چون سمرقند و دمشق
((٣٢٩٠)) جو جوى چون جمع گردد ز اشتباه پس توان زد بر تو سكَّه پادشاه