تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩٤ - در بيان آن كه آن شه زاده آدمى بچه است خليفهء خداست پدرش آدم صفى خليفه حق مسجود ملايك و آن كمپير كابلى دنياست كه آدمى بچه را از پدر بريد به سحر و انبيا و اوليا آن طبيب تدارك كننده اند
((٣١٠٩)) پس وصال اين فراق آن بود صحت اين تن سقام جان بود
((٣٢١٠)) سخت چون آيد فراق اين ممر پس فراق آن مقر دان سختتر
((٣٢١١)) چون فراق نقش سخت است اى جوان فرقت نقاش صد چندان بدان
((٣٢١٢)) اى كه صبرت بيست از دنياى دون صبر چون دارى ز حق اى دوست چون ؟
((٣٢١٣)) چون كه صبرت نيست زين آب سياه چون صبورى دارى از چشمه اله ؟
((٣٢١٤)) چون كه بىاين شرب كم دارى سكو چون ز ابر آرى جدا وز يشربون
((٣٢١٥)) گر ببينى يك نفس حسن ودود اندر آتش افكنى جان و وجود
((٣٢١٦)) جيفه بينى بعد از آن اين شرب را چون ببينى كرّ و فرّ قرب را
((٣٢١٧)) هم چو شه زاده رسى در يار خويش پس برون آرى ز پا تو خار خويش
((٣٢١٨)) جهد كن در بىخودى خود را بياب زودتر و اللَّه اعلم بالصواب
((٣٢١٩)) هر زمانى هين مشو با خويش جفت هر زمان چون خر در آب و گل ميافت
((٣٢٢٠)) از قصور چشم باشد آن عثار كه نبيند شيب و بالا كوروار
((٣٢٢١)) بوى پيراهان يوسف كن سند ز ان كه بويش چشم روشن مى كند
((٣٢٢٢)) صورت پنهان آن نور جبين كرده چشم انبيا را دور بين
((٣٢٢٣)) نور آن رخسار برهاند ز نار هين مشو قانع به نور مستعار
((٣٢٢٤)) چشم را اين نور حالى بين كند جسم و روح و عقل را گرگين كند
((٣٢٢٥)) صورتش نور است و در تحقيق نار گر ضياء خواهى دو دست از وى بدار
((٣٢٢٦)) دم بدم در رو فتد هر جا رود ديده و جانى كه حالى بين رود
((٣٢٢٧)) دور بيند دور بين بىهنر هم چنان كه دور ديدن خواب در
((٣٢٢٨)) خفته باشى بر لب جو خشك لب مى دوى سوى سراب اندر طلب
((٣٢٢٩)) دور مى بينى سراب و مى دوى عاشق آن بينش خود مى شوى
((٣٢٣٠)) مى زنى در خواب با ياران تو لاف كه منم بينا دل و پرده شكاف
((٣٢٣١)) نك بدان سو آب ديدم هين شتاب تا رويم آن جا و آن باشد سراب
((٣٢٣٢)) هر قدم زين آب نازى دورتر دو دوان سوى سراب با غرر