تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩١ - تفسير ابيات
آمدهام و درمان درد پسرت را آوردهام .
آن زال سيه روى سپيد ابرو جز من در ميان ساحران همتايى ندارد .
من مانند دست موسى عليه السلام با امر كردگار توانا دمار از سحرش بر آورم . زيرا علم سحر من از ما فوق طبيعت است نه از آموزش اين سحرهاى سبك و بىاساس اكنون آمدهام سحر او را باز كنم و شاه زاده را از زرد رويى نجات بدهم .
پادشاها -
سوى گورستان برو وقت سحور پهلوى ديوار هست اسپيد گور سوى قبله باز كاو آن گور را تا ببينى قدرت و صنع خدا
پادشاه به دستور ساحر عمل كرد و وقت سحر بگورستان رفت و فورا گور را باز كرد و جادوهاى پنهانى كه صد گره بر تار مويى بسته بود . در درون گور ديد و آن گره ها را يك به يك باز كرد و شاه زاده را از رنج و محنت نجات داد .
شاه زاده پس از باز شدن جادو به خود آمد رهسپار بارگاه پدرش گشت و در حالى كه شمشير و كفن در بغل داشت ، در مقابل تخت پدرش بسجده افتاد و چانه بر زمين مى سود پادشاه به شادى آزاد شدن پسرش از دام كمپيرك شهر را چراغان و زينت كرد آن عروس نامراد بمراد خود رسيد گويى جهان بار ديگر زنده گشت و فروغى بر خود گرفت تفاوت بسيار زياد بود ميان ديروز و امروز - آرى -
بنازم خداوند پيروز را پريروز و ديروز و امروز را
پادشاه چنان عروسى با شكوه براى فرزندش بر پا كرد كه گلاب و قند به پيش سگان ريخته شد .
كمپير جادوگر هم از غصه اش رهسپار ديار مرگ گشت و روى و خوى زشت خود را به مالك دوزخ سپرد .
شاه زاده در شگفتى فرو رفته بود كه چگونه آن پير زن زشت عقل و بينائيش را ربوده بود .
شاه زاده خود را در مقابل نو عروسى بزيبايى ماه تابان ديد كه به همهء زيبايان