تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٩ - مستجاب شدن دعاى پادشاه در خلاص پسرش از جادوى كابلى
مستجاب شدن دعاى پادشاه در خلاص پسرش از جادوى كابلى
((٣١٥٩)) تا ز يا رب يا رب و افغان شاه ساحرى استاد پيش آمد ز راه
((٣١٦٠)) كاو شنيده بود از دور اين خبر كه اسير پير گشت آن پسر
((٣١٦١)) كان عجوزه بود اندر جادويى بىنظير و ايمن از مثل و دويى
((٣١٦٢)) دست بر بالاى دست است اى فتى در فن و در زور تا ذات خدا
((٣١٦٣)) منتهاى دستها دست خداست بحر بىشك منتهاى جوىهاست
((٣١٦٤)) هم ازو گيرند مايه ابرها هم بدو باشد نهايت سيل را
((٣١٦٥)) گفت شاهش كاين پسر از دست رفت گفت اينك آمدم درمان زفت
((٣١٦٦)) نيست همتا زال را زين ساحران جز من داهى رسيده ز ان كران
((٣١٦٧)) چون كف موسى به امر كردگار نك بر آرم من ز سحر او دمار
((٣١٦٨)) كه مرا اين علم آمد ز ان طرف نى ز شاگردى سحر مستخف
((٣١٦٩)) آمدم تا بر گشايم سحر او تا نماند شاه زاده زرد رو
((٣١٧١)) سوى قبله باز كاو آن گور را تا ببينى قدرت و صنع خدا
((٣١٧٢)) بس دراز است اين حكايت تو ملول زبده را گويم رها كردم فضول سوى گورستان برفت آن شاه زود گور را آن شاه آن دم بر گشود جادويىها ديد پنهان اندرو صد گره بر بسته بر يك تار مو
((٣١٧٣)) آن گره هاى گران را بر گشاد پس ز محنت پور شه را وارهاد
((٣١٧٤)) آن پسر با خويش آمد شد روان سوى تخت شاه با صد امتحان
((٣١٧٥)) سجده كرد و بر زمين مى زد ذقن در بغل كرده پسر تيغ و كفن
((٣١٧٦)) شاه آيين بست و اهل شهر شاد و ان عروس نااميد بىمراد
((٣١٧٧)) عالم از سر زنده گشت و پر فروز اى عجب آن روز روز امروز روز