تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨ - قصهء يارى خواستن حليمه از بتان چون عقيب فطام ، مصطفى صلى الله عليه و آله را گم كرد و لرزيدن و سجدهء بتان و گواهى دادن ايشان بر عظمت كار مصطفى صلى الله عليه و آله
قصهء يارى خواستن حليمه از بتان چون عقيب فطام ، مصطفى صلى الله عليه و آله را گم كرد و لرزيدن و سجدهء بتان و گواهى دادن ايشان بر عظمت كار مصطفى صلى الله عليه و آله
((٩١٥)) قصهء راز حليمه گويمت تا زدايد داستان او غمت
((٩١٦)) مصطفى را چون ز شير او باز كرد بر كفش برداشت چون ريحان و ورد
((٩١٧)) مى گريزانيدش از هر نيك و بد تا سپارد آن شهنشه را به جد
((٩١٨)) چون همى آورد امانت را ز بيم شد به كعبه و آمد او اندر حطيم (١)
((٩١٩)) از هوا بشنيد بانگى كاى حطيم تافت بر تو آفتابى بس عظيم
((٩٢٠)) اى حطيم امروز آيد بر تو زود صد هزاران نور از خورشيد جود
((٩٢١)) اى حطيم امروز آرد در تو رخت محتشم شاهى كه پيك اوست بخت
((٩٢٢)) اى حطيم امروز بىشك از نوى منزل جانهاى بالايى شوى
((٩٢٣)) جان پاكان طلب طلب و جوق جوق آيدت از هر نواحى مست شوق
((٨٢٤)) گشت حيران آن حليمه ز ان صدا نى كسى در پيش نى سوى قفا
((٩٢٥)) شش جهت خالى ز صورت وين ندا شد پياپى آن ندا را جان فدا
((٩٢٦)) مصطفى را بر زمين بنهاد او تا كند آن بانگ خوش را جست و جو
((٩٢٧)) چشم مى انداخت آن دم سو به سو كه كجاى است آن شه اسرارگو
((٩٢٨)) كاين چنين بانگ بلند از چپ و راست مى رسد يا رب رساننده كجاست
((٩٢٩)) چون نديد آن خيره و نوميد شد جسم لرزان همچو شاخ بيد شد
((٩٣٠)) باز آمد سوى آن طفل رشيد مصطفى را در مكان خود نديد
((٩٣١)) حيرت اندر حيرت آمد بر دلش گشت بس تاريك از غم منزلش
((٩٣٢)) سوى منزلها دويد و بانگ داشت كه كه بر دُردانهام غارت گماشت
(١) حطيم ميان ركن و در مسجد الحرام . .