تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٧ - حكايت آن پادشاه زاده كه پادشاهى حقيقى به وى روى نمود ١٧١ يوم يفر المرء من اخيه و أمه و ابيه ١٨٧ نقد وقت شد پادشاهى اين خاك تودهء كودك طبعان كه قلعه گيرى نام كنند آن كودكى كه چيره آيد بر سر خاك توده بر آيد و لاف زند كه قلعه مراست كودكان ديگر بر وى رشك برند كه التراب ربيع الصبيان آن پادشاه زاده چون از قيد رنگها برست گفت من اين خاكهاى رنگين را همان خاك دون مى گويم زر و اطلس و اكسون نمى گويم من از اين اكسون ره زن رستم و به يك سو جستم و آتيناه الحكم صبياً ارشاد حق را مرور سالها حاجت نيست در قدرت كن فيكون هيچ كس سخن قابليت نگويد
حكايت آن پادشاه زاده كه پادشاهى حقيقى به وى روى نمود « يوم يفر المرء من اخيه و أمه و ابيه » نقد وقت شد . پادشاهى اين خاك تودهء كودك طبعان كه قلعه گيرى نام كنند . آن كودكى كه چيره آيد بر سر خاك توده بر آيد و لاف زند كه قلعه مراست كودكان ديگر بر وى رشك برند كه التراب ربيع الصبيان آن پادشاه زاده چون از قيد رنگها برست گفت من اين خاكهاى رنگين را همان خاك دون مى گويم زر و اطلس و اكسون نمى گويم من از اين اكسون ره زن رستم و به يك سو جستم و آتيناه الحكم صبياً ارشاد حق را مرور سالها حاجت نيست در قدرت كن فيكون هيچ كس سخن قابليت نگويد
((٣٠٨٥)) پادشاهى داشت يك برنا پسر باطن و ظاهر مزيّن از هنر
((٣٠٨٦)) خواب ديد او كان پسر ناگه بمرد صافى عالم بر آن شه گشت درد
((٣٠٨٧)) خشك شد از تاب آتش مشك او كه نماند از تف آتش اشك او
((٣٠٨٨)) آن چنان پر شد ز دود و درد شاه كه نمى يابيد در وى آه راه
((٣٠٨٩)) خواست مردن قالبش بىكار شد عمر مانده بود شه بيدار شد
((٣٠٩٠)) شادئى آمد ز بيداريش پيش كاو نديده بود اندر عمر خويش
((٣٠٩١)) تا ز شادى خواست هم فانى شدن بس مطوّق آمد اين جان با بدن
((٣٠٩٢)) از دم غم مى بميرد اين چراغ وز دم شادى بميرد اينت لاغ
((٣٠٩٣)) در ميان اين دو مرگ او زنده است اين مطوّق شكل جاى خنده است
((٣٠٩٤)) شاه با خود گفت شادى را سبب غم شود حاصل زهى كار عجب
((٣٠٩٥)) اين عجب يك چيز از يك روى مرگ وز يكى رو زندگى و رخت و برگ
((٣٠٩٦)) آن يكى نسبت بدان حالت هلاك باز هم از سوى ديگر امتساك
((٣٠٩٧)) شادى تن سوى دنيا وى كمال سوى روز عاقبت نقص و زوال
((٣٠٩٨)) خنده را در خواب هم تعبير خوان گريه گويد با دريغ و اندهان
((٣٠٩٩)) گريه را در خواب شادى و فرح هست در تعبير اى صاحب مرح