تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦٦ - مثال ديگر هم در اين معنى
مثال ديگر هم در اين معنى
((٣٠٥١)) هست بازىهاى آن شير عَلَم مخبرى از بادهاى مكتتم
((٣٠٥٢)) گر نبودى جنبش آن بادها شير مرده كى بجستى در هوا ؟
((٣٠٥٣)) ز ان شناسى باد را گر آن صباست ياد بود است اين ، بيان آن خفاست
((٣٠٥٤)) اين بدن مانند آن شير علم فكر مى جنباند او را دم بدم
((٣٠٥٥)) فكر كان از مشرق آيد آن صباست و ان كه از مغرب دبور با وباست
((٣٠٥٦)) مشرق اين باد فكرت ديگر است مغرب اين باد فكرت ز آن سر است
((٣٠٥٧)) خود جماد است و بود شرقش جماد جانِ جانِ جان بود شرقش فؤاد
((٣٠٥٨)) شرق خورشيدى كه شد باطن فروز قشر و عكس آن بود خورشيد روز
((٣٠٥٩)) ز ان كه چون مرده بود تن بىلهب پيش او نى روز بنمايد نه شب
((٣٠٦٠)) ور نباشد آن چو اين باشد تمام بىشب و بىروز دارد انتظام
((٣٠٦١)) هم چنان كه چشم مى بيند به خواب بىمه و خورشيد ماه و آفتاب
((٣٠٦٢)) نوم ما چون شد اخ الموت اى فلان زين برادر آن برادر را بدان
((٣٠٦٣)) ور بگويندت كه هست آن فرع اين مشنو آن را اى مقلد بىيقين
((٣٠٦٤)) مى ببيند خواب جانت وصف حال كه به بيدارى نبينى بيست سال
((٣٠٦٥)) در پى تعبير آن تو عمرها مى روى سوى شهان با دها
((٣٠٦٦)) كه بگو اين خواب را تعبير چيست ؟
فرع گفتن اين چنين سرّ را شكيست
((٣٠٦٧)) خواب عامت اين و خود خواب خواص باشد اصل اجتبا و اختصاص
((٣٠٦٨)) پيل بايد تا چو خسبد در شبان خواب بيند خطهء هندوستان
((٣٠٦٩)) خر نبيند هيچ هندستان به خواب خر ز هندستان نكردست اغتراب
((٣٠٧٠)) جان هم چون پيل بايد نيك زفت تا به خواب او هند تاند رفت تفت
((٣٠٧١)) ذكر هندستان كند پيل از طلب پس مصور گردد آن ذكرش به شب