تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦ - تفسير ابيات
است . زيرا كسى كه داراى زمينهء روانى عالى و با عظمت است نه تنها مقدارى از موجودات بىجان كه مورد عشق و پرستش او هستند با او به گفتگو مى پردازند ، بلكه همهء اجزاى هستى براى او زبان گويا و ديده گان اشارتگر مى باشد ، مگر نه اين است كه خداوند متعال با زبانهاى مختلفى با ما سخن مى گويد ؟ به وسيلهء عقل و وجدان ، بوسيله الهامات و شهودهاى روحى ، بوسيله وحىهايى كه به پيامبران مى فرستد ، همچنين زبان عمومى هم وجود دارد كه تمام اجزاى هستى است . همان اجزاى جهان طبيعت است كه تا ديروز براى آن انسان كه در مراحل پست حيوانيت غوطه ور بود ، موجودات بىجان بوده و امروز كه به رشد و كمال روحى رسيده است آيات روشنى گشته كه زبان گويايش از هر زبان فصيح روشنتر و دلنشينتر سخن مى گويد . و اما كسى كه عقل و وجدانش را در راه عشق و پرستش به يك موجود اعم از جاندار و بىجان باخته است ، سخنان و اشارات آن موجود بىجان ناشى از وسوسه و سرسامى است كه از جان مختل شده سر مى كشد و به آن بىجان مى پيچد و انسان خود باخته را فريب مى دهد .
تفسير ابيات سپس سليمان به لشكريانش دستورمى دهد كه هم اكنون تخت بلقيس را پيش من بياوريد . عفريتى از جن گفت : من پيش از آن كه از جايت برخيزى ، تخت بلقيس را حاضر مى سازم . آصف بن برخيا گفت من به بركت اسم اعظم الهى در يك دم تخت را در خدمت تو حاضر مى نمايم ، اگر چه عفريت استاد ماهرى در سحر بود ، ولى در مقابل دم ربانى آصف عقب نشينى كرد . در همان موقع تخت بلقيس از دم آصف نه از فنون سحرى عفريت حاضر گشت . سليمان سپاس خداى را بجاى آورد و از فضل پروردگار عالميان كه بارها برخوردار شده بود شكر گزارى كرد . هنگامى كه چشم سليمان به تخت بلقيس افتاد ، فرمود : اى درخت و چوب محقر و بىارزش ، تويى كه مردم ساده لوح و گول را فريب مى دهى . آرى در اين دنيا -