تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥٢ - گفتن جبرئيل عليه السلام مر خليل عليه السلام را كه هل لك حاجة جوابش داد كه اما اليك فلا
گفتن جبرئيل عليه السلام مر خليل عليه السلام را كه هل لك حاجة جوابش داد كه اما اليك فلا
((٢٩٧٥)) او ادب ناموخت از جبرئيل راد كه بپرسيد از خليل حق مراد
((٢٩٧٦)) كه مرادت هست تا يارى كنم ور نه بگريزم سبكبارى كنم
((٢٩٧٧)) گفت ابراهيم نى رو از ميان واسطه زحمت بود بعد العيان
((٢٩٧٨)) بهر اين دنياست مرسل رابطه مؤمنان را ز انكه هست او واسطه
((٢٩٧٩)) هر دل ار سامع بدى وحى نهان حرف و صوتى كى بدى اندر جهان
((٢٩٨٠)) گر چه او محو حق است و بىسر است ليك كار من از آن نازكتر است
((٢٩٨١)) كردهء او كردهء شاه است ليك پيش ضعفم بد نمايندست نيك
((٢٩٨٢)) آن چه عين لطف باشد بر عوام قهر شد بر نازنينان كرام
((٢٩٨٣)) بس بلا و رنج مى بايد كشيد عامه را تا فرق را تانند ديد
((٢٩٨٤)) كاين حروف واسطهاى يار غار پيش واصل خار باشد خار خار
((٢٩٨٥)) بس بلا و رنج بايست و وقوف تا رهد آن روح صافى از حروف
((٢٩٨٦)) ليك بعضى زين بلا كژتر شدند باز بعضى صافى و برتر شدند
((٢٩٨٧)) همچو آب نيل آمد اين بلا بر سعيد آن آب و خون بر اشقيا
((٢٩٨٨)) هر كه پايان بينتر او مسعودتر جدتر او كارَد كه افزون برد بر
((٢٩٨٩)) ز ان كه داند كاين جهان كاشتن هست بهر محشر و برداشتن
((٢٩٩٠)) هيچ عقدى بهر عين خود نبود بلكه از بهر مقام ربح و سود
((٢٩٩١)) هيچ نبود منكرى گر بنگرى منكرىاش بهر عين منكرى هيچ نبود پس چو بينى در جهان منكرى را منكريش از بهر آن
((٢٩٩٢)) بل براى قهر خصم اندر حسد يا فزونى جستن و اظهار خود
((٢٩٩٣)) و ان فزونى هم پى طمعى دگر بىمعانى چاشنى ندهد صور
((٢٩٩٤)) ز ان همى پرسى چرا اين مى كنى كه صور زيتست و معنى روشنى