تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٤ - قصهء آن زن كه طفل آن بر سر ناودان غژيد و خطر افتادن بود و از على مرتضى عليه السلام چاره جست
يكى اين كه بدون قدرت دفاع از شعله هاى سوزندهء سرمايهء هستى و بدون اختيار ، عواملى از طبيعت يا انسانهاى ديگر بسراغ خرمن هستىاش بيايد و بسوزاند و خاكسترش بسازد .
دوم - به جهت كوته بينى و هوى پرستى و خود پرستى آتش در خرمن هستىاش شعله ور سازد و به خاكسترش تبديل نمايد . ولى در هر دو مورد مادامى كه روح از حال اعتدال بيرون نرفته است نيرويى براى تجديد كشت و درو دارد كه مى تواند از زمين زندگانى خرمنى به دست آورد .
از طرف ديگر اين انسانها كه در روى زمين زندگى مى كنند به دو دستهء عمده تقسيم مى شوند : - دسته يكم - كسانى هستند كه به جهت محدوديت قدرت و وسايلشان هر روز مى كارند و محصولش را هم همان روز مستهلك مى سازند .
اينان حيات خود را لحظه بلحظه از ميان عوامل طبيعت و انسان بيرون مى كشند و براه مى افتند و براى لحظهء ديگر احتياج به تكاپو دارند و براى به دست آوردن حيات دست و پا مى زنند .
اينان به يك معنى هم مرز جانورانند ، چنان كه اندوخته و سرمايهء مادى براى لحظات آيندهء زندگى ندارند ، همچنان اندوخته و سرمايهء معنوى هم ندارند .
اين دسته از مردم از زندگى تثبيت شده و داراى ضابطه و قانون محرومند ، كارى كه مى كنند اين است كه بىاختيار از سبد روز به سبد شب منتقل مى شوند و كارى به آن ندارند كه جهانى وجود دارد و انسانى .
علت به وجود آمدن اين دسته از مردم كه متاسفانه شماره آنان نيز خيلى فراوان است ، ناپيوستگى انسان به انسان ديگر در يك زندگانى كلى است كه همواره مورد آرزو و ايده آل سردمداران بوده ، بجز موارد بسيار نادر تنها در اشعار و مقالات مورد گفتگو قرار مى گيرد .