تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٥ - حمله بردن اين جهانيان بر آن جهانيان و تاخت بردن تا سينور دژ و نسل كه سرحد غيب است و غفلت ايشان از كمين كه چون غازى به غزا نرود كافر تاختن آورد
« لا يَنْهاكُمُ الله عَنِ اَلَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي اَلدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ ٦٠ : ٨ . » [١] ( خداوند شما را از نيكو كارى و عدالت در بارهء كسانى كه با شما به كشتار بر نمى خيزند و شما را از وطنهايتان آواره نكردهاند باز نمى دارد ) .
و مسلم است كه احراز كشتار و بيرون راندن از وطن به دليل قطعى نيازمند است و بدون دليل و شاهد و قرينه انسانى نمى تواند انسان ديگرى را از پاى در آورد . دليل اين ادعا اين است كه آن چه كه مسلم است مالك حقيقى زندگى و مرگ خدا است و چنان كه هيچ كس نمى تواند انسانى را زنده كند ، نمى تواند زندگى او را بگيرد و از پايش در آورد .
بنا بر اين در دين مقدس اسلام دستور دهنده براى جهاد و كشتار در حقيقت دستور الهى را انجام مى دهد زيرا او متوجه است كه مالك زندگى و مرگ خدا است و اين دستور موقعى كه براى متصدى جهاد روشن مى شود كه تمام جوانب و قراين و شواهد را بررسى كند و يقين پيدا كند كه طرف خصومت در صدد از بين بردن جانهاى مردم با ايمان بر آمده است .
جلال الدين در اواخر دفتر اول اين مضمون را بسيار عالى مطرح كرده است موقعى كه مجسم مى كند كه آن پهلوان در يكى از جنگها زير پاى على عليه السلام قرار گرفت و آب دهان بر روى على عليه السلام انداخت و آن حضرت از روى سينهء آن پهلوان سلحشور برخاست ، مى گويد : چرا مرا نكشتى ؟ على عليه السلام پاسخ داد و -
گفت امير المؤمنين با آن جوان كه به هنگام نبرد اى پهلوان چون خدو انداختى بر روى من نفس جنبيد و تبه شد خوى من نيم بهر حق شد و نيمى هوا شركت اندر كار حق نبود روا تو نگاريدهء كف موليستى آنِ حقّى كردهء من نيستى نقش حق را هم به امر حق شكن بر زجاجهء دوست سنگ دوست زن
[١] سوره الممتحنة ، آيهء ٧ . .